سلام مهمان گرامي؛
مهمان گرامي، براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق لینــک عضویــت ثبت نام کنيد
از اینجا وارد شوید لینــک ورود ورود به سایت

رفتن به مطلب
Added by yalda

نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ قوانین انجمن

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود     

  1. امروز
  2. دیروز
  3. نام:زندگی گریستن دارد... نام نویسنده: H .A.M مقدمه: من دلنوشته نمی‌نویسم تا خوانده شوم من دلنوشته نمی‌نویسم تا آرام شوم. من دلنوشته می‌نویسم تا بیاموزم نوشتن را من دلنوشته می نویسم تا... .
  4. koba

    ناجی پتروس|حبیب.آ کاربر انجمن ام رمان

    فصل یک - کی او‌ن‌جاست؟ با شنیدن صدای آلیس که از بیرون اتاق شنیده می‌شد، دست از گشتن اتاقش برداشتم و با سرعت خود را بر روی زمین انداختم. باید برای پنهان ماندن از دیدش به زیر تخت تک نفره‌اش که در گوشه‌ی اتاقش قرار داشت و در یک متری‌ام بود می‌رفتم. با سرعت غلتی زدم و خود را به زیر تخت رساندم. هم زمان با رسیدن من به تخت و پنهان شد در زیرش، صدای باز شدن در را نیز شنیدم. با باز شدن در، حرکت آرام آلیس را که به سمت تخت می‌آمد حس کردم. می‌دانستم که با چوب دستی جادویی‌اش می‌تواند وردی را برای پیدا کردن متجاوز اجرا کند. برای همین هم کمی از حرتش به سمت تخت ترسیدم؛ چرا که چوب دستی بیست سانتی متری‌اش بر روی تختش قرار داشت. برای همین هم باید هر چه سریع‌تر از آن اتاق خارج می‌شدم. برای همین هم چشم‌هایم را بستم و خودم را درون اتاقم تصور کردم. نیروی درونیم فعال شد. باد شدیدی به صورتم برخورد کرد و بعد، از طریق یک توده‌ی سیاه رنگ به اتاق نقلی‌ام که در سومین طبقه‌ی خانه قرار داشت منتقل شدم. چشم‌هایم را آرام باز کردم و به سقف اتاقم که بر رویش چند نقاشی از زادگان سیاه قرار داشت خیره شدم. با دیدن آن نقش‌های زیبا و ترسناک، نفس عمیقی کشیدم و زیر لب به خود گفتم: - آخیش! نزدیک بودا! با طمٲنینه از روی زمین بلند شدم و نگاهی به اتاقم انداختم. با دیدن الماس نقره‌ای رنگی که بر روی تختم قرار داشت، از خشم چشم‌هایم را بستم. دو الماس نقره‌ای رنگ مادرم در دست آلیس بودند و من به سختی توانستم یکی از آن دو الماس را که نشانه‌ی اصالتم بود بدست بیاورم؛ اما الماس دیگر توسط آلیس، همان جادوگر پیری که هفده سال از من نگه‌داری می‌کرد پنهان شده بود و من نمی‌توانستم پیدایش کنم. - بازم که اتاق آلیس بدبخت رو نابود کردی! با شنیدن صدایی چشم‌هایم را باز کردم و به سمت صدا چرخیدم. با دیدن چهره‌ی آرام و خونسرد ادوارد، لبخندی بر روی لب‌هایم نشست. او همیشه راهنمایی خوبی برایم بود و ابن‌بار هم مطمئن بودم که به من کمک می‌کند. - آره. مطمئنم که الماسی که ما می‌خوایمش توی اتاق آلیسه. پوزخندی بر روی لب‌هایش شکل گرفت. - اما من مثل تو فکر نمی‌کنم توماس! الماس‌ پیش آلیس نیست. چشم‌هایم از تعجب گرد شدند. مادرم تنها به یک نفر از اطرافیانش اعتماد داشت و آن یک نفر هم آلیس بود و کس دیگری جز او نمی‌توانست امانت‌داری برای آن الماس‌های گران‌بها باشد. - چطور ممکنه الماس پیش آلیس نباشه؟! آلیس تنها معتمد مادرم بوده! قدمی به سمتم برداشت و با بادبزن زیبایش ضربه‌ی آرامی به پیشانی‌ام زد. - بله حرفت درسته؛ اما طبق اطلاعاتی که من به دست آوردم، میدونم که قاتل مادرت یکی از الماس‌ها رو دزدیده. الان هم برای پیدا کردن الماسی که دست توئه به سمت دهکده‌های جنوبی لشکر کشی کرده و میخواد تک‌تک دهکده‌هارو از بین ببره. چشم‌هایم از فرط تعجب گرد شدند. آلیس قدرت‌مند ترین جادوگر سرزمین‌ها بود و هیچ کس، از نظر جادو به گرد پایش نمی‌رسید. برای همین هم نمی‌توانستم این را باور کنم؛ اما چون خودم هم یکی از الماس را برداشته و به طریقی دزدیده بودم، نمی‌توانستم این امکان را با قاطعیت رد کنم. - توماس! میدونم که از شنیدن این خبر نارحت شدی؛ اما الان یه موضوع مهم تر از اون الماس هست.
  5. koba

    نام رمان های پرطرفدار از نگاه خوانندگان

    رمان راز شهر جادو رمان جادوی طبیعت رمان زوزه در مه
  6. koba

    koba

    خدایا، سپاس از الطاف بی‌شمارت

    یاری ام کن تا به آرزو‌هایم برسم.

    آرزوی اول/۲۷ مهر

  7. koba

    koba

    خداوندا به فریاد دلم رس

    همه تو یار بی‌کسان، مو مانده بی‌کس

    باباطاهر

  8. zahra_bz1382

    راه نجات نویسنده zahra_bz1382

    اسم رمان:راه نجات اسم نویسنده:zahra_bz1382 هدف:نوشتن رمانی با موضوع اجتماعی خلاصه: زهرا دختری که بعد از مرگ پدرش مجبور به کار کردن میشه در این بین پسری که سال ها پیش دوسش داشترو میبینه و مجبور میشه ...
  9. koba

    مشاعره با نام کشور

    نروژ
  10. نام رمان: ناجی پتروس ژانر: فانتزی نام نویسنده: حبیب.آ خلاصه: داستان از آنجایی شروع می‌شود که ادوارد جادوگر بزرگ پتروس توماس را تحریک می‌کند تا در جنگی که بزرگ‌ترین و خطرناک‌ترن دشمن پتروس آن را آغاز نموده‌است شرکت کندو توماس هفده ساله، به کمک استاد ادوارد، می‌تواند در این‌ جنگ زنده بماند و با قدرت خارق‌العاده‌اش پیروز میدان باشد؛ اما این تازه آغاز راه است و این قدرت‌نمایی او، باعث می‌شود دشمن خونی‌اش، متوجه قدرت او شده و با عزمی جزم تر به دشمنی‌اش ادامه بدهد.
  11. هفته گذشته
  12. پول های تقلبی
  13. Diyana

    • Diyana
    •   
    • بهاره شرحان

    اگر رمان پلیسی،طنز دوست دارن پیشنهاد میکنم پلیس های احمق بخونین

  14. Diyana

    Diyana

    کسایی که رمان پلیسی،طنز دوست دارن پیشنهاد میکنم رمان پلیس های احمق بخونن

  15. Diyana

    • Diyana
    •   
    • nusha

    سلام ممنون میسم کمکم کنی  من میخوام بدونم چجوری رمانم بنویسم

    1. nusha

      nusha

      بهت پیام خصوصی دادم عزیزم

      یا رو همین لینکی دادم بزن بهت آموزش میده چطوری رمان بنویسی عزیزم

       

  16. FaghatAllah

    تایلند

  17. FaghatAllah

    قصر دیزنی

  18. بهاره شرحان

    • بهاره شرحان
    •   
    • Diyana

    سلام خوشحال میشم رمان های من رو بخونی و اگه خوشت اومد لایک کنی

    اگه از ژانر ترسناک خوشت میاد رمان همزاد و اگه از ژانر عاشقانه خوشت میاد رمان سوگندم باش رو بخون

    1. Diyana

      Diyana

      ممنون من بیشتر رمان پلیسی مافیای وطنز دوس دارم

  19. بهاره شرحان

    • بهاره شرحان
    •   
    • roz123

    سلام خوشحال میشم به رمان های من هم سر بزنی 

    اگه از رمان ترسناک خوشت میاد همزاد رو بخون

    اگر هم از رمان عاشقانه خوشت میاد سوگندم باش رو بخون

  20. بهاره شرحان

    سوگندم باش

    ( سه ماه بعد ) تو این سه ماه خیلی با نگین و آرمان صمیمی شدم به نظرم بچه های خوبین . متین رو هم سر جمع پنج یا شش بار بیشتر ندیدم اونم مگر اینکه اومده باشه تا به کار هامون نظارت کنه . راستش رو بگم متین رو نه اینکه دوست داشته باشم ولی خب ازش بدمم نمیاد یه جورایی هم خوشم میاد ازش . همینطور که توی افکار خودم غوطه ور بودم سر به زیر از آسانسور خارج شدم که به یه چیز محکم برخورد کردم سرم رو که بلند کردم دیدم متینه . _ ا متی.. ا وا نه چیزه شمایین جناب استخوان ؟ نه یعنی جناب مهرگان ؟ متین _ بله خودم هستم . _ خوبید ؟ خوشید ؟ خانواده خوبن ؟ زن و بچه چطورن ؟ ا شما که مجردین . متین _ آمار من رو هم که دارید ؟ _ نه خب چیز یعنی ... متین _ این هارو بیخیال شید می دونید الان ساعت چنده ؟ _ نه . متین _ ساعت ده . میشه بدونم برای چی تا الان تاخیر داشتید ؟ _ خب خب راستش تاکسی نبود برای همین نصف راه رو پیاده اومدم و دیر شد . متین _ بعدا برای این کارتون تنبیهی در نظر میگیرم . واه تنبیه ؟ مگه مهد کودک ؟ انگار تو دوران طفولیتش مونده ها . _ چشم . متین _ حالا اگه اجازه بدید میخوام برم به کارام برسم . حرکتی نکردم تا بره دیدم اونم حرکتی نمی کنه ، با تعجب نگاهش کردم که ابروهاش رو بالا انداخت و به من اشاره کرد نگاهی به خودم انداختم که دیدم... وای خدا اون موقع که داشتی عقل تقسیم میکردی من کجا بودم ؟ مثل چنار جلوی بیچاره ایستادم اونوقت توقع دارم حرکت کنه ، سریع از جلوش کنار رفتم اونم سری به نشونه تاسف تکون داد و به سمت اتاقش رفت . وارد اتاقمون شدم ، وارد شدنم همانا و حمله ور شدن نگین سمتم همانا . نگین _ وای نمیدونی چی شد دختر ؟ _ چی شد ؟ نگین _ متین اومد اینجا گفت که سه نفرمون ساعت یازده بریم اتاقش چون کارمون داره . یعنی به نظر تو چیکار داره ؟ _ حتما میخواد اخراج کنه دیگه . نگین _ خیلی بی ذوقی . به سمت میز خودش رفت منم مشغول کار شدم . با حس اینکه کسی داره نگاهم میکنه سرم رو بالا آوردم که دیدم نگین و آرمان بالای سرم وایستادند . _ کاری دارین ؟ آرمان _ میخوایم بریم اتاق متین . _ برای چی ؟ نگین _ وای دختر مثل اینکه فشار کار روی مغزت تاثیر گذاشته ها ، بهت که گفتم متین گفته ساعت یازده بریم اتاقش چون کارمون داره خب الان ساعت یازده دیگه . _ اوه یادم نبود شما برید تا منم میزمو تمیز کنم بیام. نگین _ خیلی خب ما رفتیم زود بیای ها . با آرمان از اتاق خارج شدند ، سریع میز رو مرتب کردم و دستی به لباسام کشیدم و از اتاق به مقصد اتاق متین خارج شدم .
  21. بهاره شرحان

    همزاد

    پارت چهارده با گام هایی بلند خود را پیش بقیه رساندم، وقتی چشمشان به من افتاد خواستند ابراز نگرانی کنند که مهلت ندادم و تند، تند شروع به حرف زدن کردم: _ ببینید بچه ها من الان یک چیز هایی دیدم بیاین سریع برگردیم تهران. هانی _ چی؟ تهران؟ سیا _ شوخیت گرفته؟ ما توی این جنگل گیر افتادیم! _ الان دیگه راه بازه میتونیم برگردیم. کامی _ چطور توی این تاریکی راه رو پیدا کنیم؟ _ نگران نباش من پیدا میکنیم! آرام _ گیریم که پیدا کردیم، همه ی وسایل توی ویلا ست اون ها رو چیکار کنیم؟ _ فردا، پس فردا یکی رو میفرستم دنبالشون! راضی شدید؟ هیچ کدام حرفی نزدند و ساکت ماندند، ادامه دادم: _ بیاید وسایل رو جمع کنیم و زود حرکت کنیم من باید پدر و مادرم رو ببینم. هانی _ اتفاقی براشون افتاده؟ _ توی راه میگم. هانی _ خیلی خب. بعد از بستن چادر، وسایل را در دست گرفتیم و راه برگشت را در پیش گرفتیم من جلو تر از بقیه حرکت میکردم، راستش خودم هم راه درست را بلد نبودم اما به سمتی میرفتم که عقل ام میگفت! بعد از گذشت بیست دقیقه ماشین را در فاصله چند متری خود دیدیم لبخند کوچکی روی لبانم نشست. آرام _ جلل جالب! سوار ماشین شدیم، سیاوش پشت رُل، کامیار روی صندلی کمک راننده و من و آرام و هانیه به ترتیب عقب نشسته بودیم. کامی _ خوب آمین نمیخوای تعریف کنی؟ _ دیشب خوابم نمیبرد برای همین تصمیم گرفتم که از‌ چادر بزنم بیرون چند متر جلو تر ر...! تمام اتفاقات دیشب را مو به مو برایشان توضیح دادم. هانی _ یعنی...! واقعاً ً اون... اون خواهر دو قلوی تو؟ سیا _ این امکان نداره! _ فعلاً که داره. کامی _ حالا میخوای به مامان و بابات چی بگی؟ _ نمیدونم، فقط میدونم که اون حس قبل رو بهشون ندارم. آرام _ اگه دروغ گفته باشه چی؟ اگه خواهر تو نباشه چی؟ قاطع گفتم: _ اون دروغ نگفته! بچه ها با تعجب نگاه ام میکردند، خودم هم نمیدانم این همه اطمینان از کجا در دل من رشد کرده بود. سیا _ بعد از اینکه پدر و مادرت گفتن که همچین چیزی درسته میخوای چیکار کنی؟ _ برای همیشه تَرکِشون میکنم. آرام _ اما ا...! _ همین که گفتم، بعدش هم من کار اشتباهی نمیکنم توی بچگی هم ممکن بود بجای آرمیلا من رو میفروختن! هانی _ ولی خیلی بهت وابسته شدند! _ نه به اندازه ای که آرمیلا توی این بیست و دو سال زجر کشید. دیگر حرفی از طرف بچه ها زده نشد، سرم را به پنجره تکیه دادم و چشمانم را بستم آنقدر در فکر غرق بودم که نفهمیدم کی تسلیم خواب شدم. با تکان های دستی لای پلک هایم را باز کردم و به تصویر نا واضح آرام خیره شدم. آرام _ اگه دلت میخواد در بیا که رسیدیم. _ الان کجاییم؟ هانی _ جلوی در خونه شما. با سرعت سیخ نشستم، بعد از آنکه موقعیت ام را درک کردم در را باز کرده و از ماشین پیاده شدم، برای بقیه دستی تکان دادم و با کلیدی که در کیف ام بود در خانه را باز کردم، مسافت حیاط تا سالن را با گام های بلند طی کردم دلیلش را نمیدانستم اما بسیار عصبانی و مانند تنور داغ بودم، در سالن را باز کردم و وارد شدم چون روز جمعه بود پدر و مادرم خانه بودند و روی مبل نشسته بودند و مانند مسخ شده ها به دیوار خیره شده بودند. _ سلام! ( سکوت ) _ نمیخوایند حرفی بزنید؟ ( سکوت ) _ دخترتون اومده ها! ناگهان پدر و مادر با سرعت از جایشان بلند شدند و به طرف ام آمدند، پدر مقابل صورت ام فریاد زد: _ تو دختر ما نیستی! _ هستم من دختر شما هستم بابا، ولی من خیلی شانس آوردم که مثل ایزابل فروخته نشدم. مادرم پرسید: _ ایزابل؟ _ چیه؟ نمیشناسید؟ اگه بگم آرمیلا بهتره نه؟ پدر _ درباره چی حرف میزنی؟ _ درباره دختری که هنوز یک ماه از تولدش نمیگذشت و شما اون رو به یک پست فطرت فروختید، درباره دختری که بیست و دو سال زجر کشید و شما اهمیت ندادید درباره....! مامان _ خفه شو! _ حقیقت تلخه مادر من تلخ، و اما فقط یک چیز! من برای پرسیدن سوالی به اینجا اومدم وگرنه اصلاً دلم نمیخواست چهره پدر و مادر خائن ام رو ببینم، سوال من اینه چرا؟ ‌چرا آرمیلا رو فروختید؟ پدر _ دو تا بچه زیادی بود، اون موقع هم وضع ما مثل الان نبود در آوردن یک تیکه نون سخت بود من هم نمیتونستم خرج دو تا بچه رو باهم بدم برای همین این کار رو کردم! _ از کارتون پشیمونید؟ مامان _ نه! با نفرت به پدر و مادرم خیره شدم و فریاد زدم: _ ازتون متنفرم! راه آمده را بازگشتم از آن خانه برای همیشه رفتم، رفتم و چشمان به خون نشسته پدرم را نادیده گرفتم، رفتم و اخلاق سرد مادرم را نادیده گرفتم، رفتم و نفهمیدم با رفتنم مسیر دشواری را برای خودم به وجود آوردم!
  22. roz123

    نیم بوت زنانه ارزان از کجا بخرم شیک باشه؟

    سلام عزیزم ، اون رو نمیدونم من برای خرید بوت طبی زنانه از فروشگاه آنلاین جهان پخش آرام استفاده کردم ، خیلی هم راضی ام . آخه به عنوان نماینده رسمی فروش کفش و بوت طبی چند تا برند معروف هست که آدم رو تو زمان خرید مطمئن میکنه و اینکه قیمت هاش ام خیلی خیلی مناسبه نسبت به بیرون . تازه الان هم کد تخفیف خرید بوت طبی زنانه گذاشته که قیمت رو پایین تر هم میاره . پشتیبانی شون هم که خیلی خوب بوده . من به همه دوستان پبشنهاد میکنم از این سایت برای خرید بوت طبی زنانه استفاده کنید ، مدل های جدید امسال هم اورده الان . خیلی خوب شده اصن .
  23. Diyana

    پلیس های احمق

    زندگی بالا پایین دارد ولی این بالای پایین با خنده خوب است مثل همه رمان ها یک دختر داریم و یک پسر ولی با یکم تغیر ژانر:پلیسی،طنز،عاشقانه
  24. Diyana

    پلیس های احمق

    زندگی بالا پایین دارد ولی این بالای پایین با خنده خوب است مثل همه رمان ها یک دختر داریم و یک پسر ولی با یکم تغیر ژانر:پلیسی،طنز،عاشقانه
  1. نمایش فعالیت های بیشتر

اطلاعیه ها

×
×
  • جدید...