سلام مهمان گرامي؛
مهمان گرامي، براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق لینــک عضویــت ثبت نام کنيد
از اینجا وارد شوید لینــک ورود ورود به سایت

رفتن به مطلب
Added by yalda

نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ قوانین انجمن

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود     

  1. دیروز
  2. Habib

    اخبار انجمن ام رمان

    خب از اون‌جایی که انجمنمون کم‌کم داره رشد می‌کنه و بزرگ می‌شه با اجازه‌ی نیوشا جان این تاپیک رو می زنم. اخباری مثل ارتقا مقام بقیه کاربران یا افزدون بخش های جدید رو توی این‌جا می‌گم
  3. Habib

    رمان گورایسانا|حبیب.آ کاربر انجمن ام‌رمان

    گورایسانا متعجب از رفتار دیوید، با دستانش دیوید را پس زد و بعد با لحنی سرزنش آمیز گفت: ـ اولین قانون مدرسه اینه که ارتباط فیزیکی توی راه و توی مدرسه ممنوعه. بعدش هم مگه نگفتم هیچ‌وقت وارد ذهن من نشو؟ پس چرا دوباره ذهنم رو خوندی؟ دیوید چند قدمی به عقب برداشت و دستانش را درون جیب‌های کوچک شلوار آبی رنگی که مخصوص مدرسه‌شان بود فرو نمود و با لبخند چندش آوری به چشمان گودافتاده و سرخ‌شده‌ی او خیره شد: ـ قوانین مسخره‌ی مدرسه برام مهم نیست؛ اما در مورد ذهنت. من قدرت خوندن ذهنت رو کامل ندارم. فقط میتونم دروغ رو از راست تشخیص بدم. حالا هم بهتره زودتر بریم به سمت مدرسه. وگرنه استاد با اون پای لعنتیش از دهکده پرتمون می‌کنه بیرون. بعد از زدن این حرف، با قدم‌هایی آرام به راهش ادامه داد و گورایسانا را تنها گذاشت. آخرین باری که دیر به مدرسه رسیده بود، استاد نیروهای ذهنی، او را برای مجازات به طبقه‌ی دوم مدرسه‌ برد بعد از پا به سقف یکی از اتاق‌های طبقه ی دوم آویزانش نموده و با تیغه‌ی پایش هشت ضربه محکم به کمرش زد و باعث شد که او به مدت پنج روز بیهوش شود. برای همین هم بود که او از آن استاد می ترسید. *** گورایسانا چند دقیقه دیر تر از استاد نیروی های درونی وارد کلاس شد. برای همین هم سه ساعت اول را درست در جلوی کلاس ایستاده مدام، فنجان‌های فلزی و کوچکی را که استاد به او داده بود با آب دو سطل سمت چپش پر کرده و بعد از رفتن یک دراز و نشست آنها را درون دو سطل چوبی و قهوه‌ای رنگی که در سمت راستش قرار داشت خالی می‌کرد و زیر لب صفت‌هایی را به خودش نسبت می‌داد و آن‌قدر بلند آن کلمات را به زبان آورد که تمام بچه‌ها به اوخندیدند. همین خنده‌ها استاد نیروهای درونی را تشویق کرد که او را پیش از پیش تحقیر کند. ـ خب بچه‌های عزیز مواظب باشید که دیر نیاید. وگرنه مثل این پسرک گستاخ مجبور می‌شید هزار جور بلا رو که یکیشون کمر درد و درد شکمه رو تحمل کنید. گورایسانا که دیگر تحمل این تحقیر ها را نداشت، فنجان را پر از آب نمود و آن را به سمت سر طاس و بدون موی استادش نشانه گرفتو بعد آن ها را پرتاب نمود. هردو فنجان به سر استاد برخورد کردند و بعد بر روی زمین افتادند. همه از تعجب دهانشان باز مانده بود و با چشمانی گرد منتظر واکنش استادشان بودند. گورایسانا این‌بار نیروی درونی‌اش را درون دستانش جمع کرد.سابقه نشان داده بود که او در زمان عصبانیت نیرویش چند برابر شده و همه چیز را نابود می‌کردند. برای همین همه‌ ترسیده با فریاد می‌گفتند: ـ نــه! ولی گورایسانا خشمگین بود و بدون توجه به کسی، دستانش را به سمت استادش گرفت و نیرویش را فرستاد. ابتدا دستانش گرم شدند و نیرویی نامرئی از دستانش خارج شد؛ اما چند لحظه ی بعد، آتش بود که از دستان او خارج شده و به سمت استادش می‌رفت. خودش هم از این بابت تعجب کرد؛ اما به روی خودش نیاورد و با خود گفت: ـ بهتره. حد اقل می‌فهمه چطور باید صحبت کنه.
  4. melina83

    مشاعره با نام کشور

    کروواسی
  5. melina83

    نفر قبلیت شبیه کدوم ایموجیه ؟

  6. melina83

    مشاعره با اسم پسر

    لطفعلی
  7. melina83

    مشاعره با اسم دختر

    اروشا
  8. هفته گذشته
  9. Nazanin.M

    مشاعره با اسم پسر

    دانیال
  10. Nazanin.M

    مشاعره با اسم دختر

    سارینا
  11. Nazanin.M

    مشاعره رمان

    نگار لنگ دراز
  12. ♡Nafas

    مشاعره رمان

    رویای من
  13. ♡Nafas

    مشاعره با اسم دختر

    نفس
  14. ♡Nafas

    مشاعره با اسم پسر

    محمد
  15. ♡Nafas

    نفر قبلیت شبیه کدوم ایموجیه ؟

  16. ♡Nafas

    مشاعره با نام کشور

    دانمارک
  17. بعد از ظهر باز میرفت و شب برمیگشت. ساعت رو نگاه کردم، ده شب رو نشون میداد. کتابی که به تازگی شروع کرده بودم رو برداشتم و رو مبل نششتم. بسم البهی گفتم و شروع کردم. مثل همیشه با صدای بلند میخوندم، وبعضی جاها به صدام اوج و سقوط میدادم. اونقدر تو کتاب غرق شده بودم که زمان از دستم در رفته بود. چشمام دیگه یاریم نمیکرد و صدامم شدید گرفته بود. صدامو صاف کردمو کتابو بستم. بقیش برای فردا. طبق روال برای تر کردن گلوم به اشپزخونه رفتم. با برگشتنم ودیدن دو تا پا پشت مبل قبض روح شدم. یا خدا! دستام میلرزید، آروم به سمت پاها رفتم و بادیدن صحنه مقابلم از حیرت چشمام گرد شد. این دومین بار بود. دومین بار بود که وقتی من کتاب میخوندم اینجوری نشسته و خوابیده پیداش میکردم. بااینکه هشدار داده بود موقع خواب به سمتم نیا ولی نمیتونستم. یه چیزی از وجودم من رو بی حیا کرده بودو به سمتش میکشید. من لعنتی این حس رو حتی به شهزاد هم نداشتم. من چم شده؟ این مرد چرا من رو به سمت خودش میکشید؟ نور لوستر دقیقا چهره زیباشو قاب گرفته بود. دستم میخواست ازم سرپیچی کنه و پیش بره و رو صورتش بشینه. لحظه ای از مقابلش بلند شدمو به سمت اتاقم دویدم درو بستمو خودمو روی تخت پرت کردم. همین امشب باید این معادله رو حل میکردم. من سال ها شهزاد رو دوست داشتم ، سال ها فکر میکردم عاشقشم، ولی چرا تا حالا قلبم اینچنین براش نتپیده بود؟ چرا مثل آهنربا به سمتش کشیده نمیشدم؟ سرمو بین دستام گرفتم. اصلا چرا قلبم باید برای این مرد بتپه؟ مگه چی شده؟ پس الان اسم حس من علاقست؟ با وحشت به روبه رو نگاه کردم. یعنی من به این مرد علاقه مند شدم؟ یاد وقتی افتادم که پتو رو دورم پیچونده بودو ار آتیش بیرون میکشید، یاد وقتی افتادم که گلوگه خورده بودم وچشم باز کردم و مقابلم دیدمش، یاد وقتی افتادم که خودم گلوله رو از کنرش بیرون کشیدم، یاد چشمای لعنتیش افتادم. چشمای مشکی لعنتیش. به هر طرف اتاق نگاه میکردم چشمای اونو میدیدم.‌ سرمو به بالشت کوبیدم و لحافو روم کشیدم ولی حتی مقابل چشم های بستم هم چشماش جولون میداد. پس شهزاد چی؟ حس من به اون عوضی چی بود؟ عادت؟ یعنی من فقط از سر عادت با شهزاد ازدواج کردم؟ حسم اشتباه بود؟ اونقدر فکر کردم و اونقدر تو جام تکون خوردم که نفهمیدم کی خوابم برد.
  18. با عصبانیت نگام کرد. -دیگه هیچ وقت موقع خواب نزدیک من نشو. با مظلومیت به‌کیک و چای اشاره کردم ودرحالیکه لبام میلرزید گفتم. -برات کیک آوردم. مثل پدرهایی که دخترسون زمین خورده باشه مقابلم روی پاهاش نشست مچمو گرفت. -هنوز دردمیکنه؟ سرمو بالا و پایین کردم. -یکم. دستمو کمی وارسی کردو بعد گفت. -چیزی نشده نترس، کمی درد گرفته. بعد از اون فاصله نزدیک مشکی هاشو به چشمام دوخت. -ببخشید خب؟ دیگه گریه نکن. صورتم سوالی شد. مگه من گریه میکنم؟ با برخورد دستم به صورتم فهمیدم بعله! دقیقا مثل بچه ها نشستم و گریه میکنم. سریع صورتمو پاک کردموبلند شدم. به سینی اشاره کرم که همونطور نشسته نگاهش به سمتی که اشاره کرده بودم رفت و سری تکون داد. -مرسی. دیگه بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شدم. که البته بیشتر شبیه فرار کردن بود. خدایا من چم شده؟ این ضربان قلب کوفتی چیه دچارش شدم؟ نکنه بیمار شدم؟ چرا وقتی چشماشو میبینم اینجوری میشم؟ سرسرمو محکم تکون دادم. فکر کنم قاطی کردم. به سمت چای سرد شدم رفتم تا عوضش کنم. چند روزی به همین روال گذشت. صبح ها که بلند میشدم نبود، ظهر ها میومد و سرچ میزد، اون میخوندو من درست میکردم و بعد پخت سهم اون رو به اتاقش میبردم.
  19. با خمیازه شدیدی که کشیدم بلند شدم. چشمام در همون لحظه گشاد شد. بادستم محکم تو سرم زدم. کیک! بدو بدو ازاتاق خارج شدمو به اشپزخونه رفتم،‌بادیدن فر خاموش نفس راحتی کشیدم، اتوماتیک بودو خودش خاموش شده بود. بیرون کشبدمش و رو میز گذاشتم، چشمام برق زد، ایول، خیلی پف کرده بودو عالی به نظر میرسید، یه کمشو برش زدم و بقیشو تویخچال گذاشتم، چای ساز رو هم به برق زدمو نشستم تا آماده شه، آخ که چه میچسبید. یه تیکه بزرگ از کیکمو گاز گرفتمو بالذت جویدمش، ولی دهنم از جنبش ایستاد، این مردهکجاست؟ شونه ای بالا انداختم. به من چه؟ ولی هذاب وجدان گرفتم، هر چی باشه اونم کمکم کرد.بالاخره وجدانم کار دستم دادو بلند شدم یه تیکه با یه لیوان چای گذاشتم رو سینی. به سمت اتاق رفتم. آروم درو زدم و داخل شدم، خواب بود. سرش رو میز بود و چشماش بسته بود. سینی رو آروم رومیز گذاشتم، چه قدر جذاب بود! موهاش پریشون روصورتش ریخته بود و مژه های بلندش تو صورتش خودنمایی میکردن. اگر این دختر میشد چی میشد. تو زاویه ای که خوابیده بود و برای من قابل دید بود، یکی از مژه هاش روگونش افتاده بود. دست خودم نبود. همیشه اگر همچین چیزی میدیدم تا اونو برنمیداشتم وجودم آروم نمیگرفت. ولی اگه بیدار بشه؟ چیزی از وجودم گفت: -ان شالله که نمیشه! دستمو آروم جلو بردم و همین که دستم رو صورتش نشست صدای آخم بلند شد. چنان در یه لحظه مچ دستمو گرفتو پیچوند که وجوپم لرزید. اولش گیج بود ولی بعد بادیدن من درحالی که اشک تو چشمام جمع شده بود سریع دستمو ول کرد. دستم شدید درد میکرد. مچمو محکم گرفتمو فشردم. -دیوونه، چرا اینجوری میکنی؟
  20. شهريار1234

    چپ دست هاي موفق و مشهور جهان

    در بسیاری از جوامع چپ دستی نوعی ناهنجاری و عادت ناپسند محسوب می شده است و معمولا سعی می کردند کودکان را به راست دستی عادت دهند اما گذشت زمان و صفحات تاریخ نشان داده است چپ دست هایی در جهان بوده اند که به شهرت رسیده اند اسامی برخی از افراد مشهور چپ دست ذکر شده است چپ دستی علت ژنتیکی و ارثی دارد که مربوط به فعالیت های مغزی از دوران جنینی و رشد می شود. پژوهشگران دانشگاه آکسفورد اخیرا ژنی را کشف کرده اند که گمان می رود عامل بروز چپ دستی باشد. از سوی دیگر تحقیقات نشان داده چپ دستان در رشته های ورزشی و هنری موفق تر هستند زیرا خلاقیت آنها بیشتر است. متن کامل این مقاله را بخوانید لئوناردو داوینچی نقاش، هنرمند، دانشمند، پزشک و همه فن حریف دوره رنسانس تمامی آثار هنری خود را با دست چپ خلق کرده است. ● پیکاسو نقاشی مشهور با سبک نوین، آثارش را با دست چپ خلق کرده است. ● چارلی چاپلین یکی از مشهورترین بازیگران عرصه سینما و برنده جایزه اسکار که بیشتر فیلم هایش صامت و کمدی است. او نیز از جمله چپ دستان مشهور تاریخ می باشد. ● ارسطو فیلسوف بزرگ یونان که در زمینه فیزیک، ریاضیات و ستاره شناسی تحقیقات گسترده ای داشته است و آثار وی تاثیر زیادی در دانش مدرن دارد. منبع مقاله : سایت ایران http://www.sitte.ir
  21. شهريار1234

    دانستنی ها

    چپ دست هاي موفق و مشهور جهان در بسیاری از جوامع چپ دستی نوعی ناهنجاری و عادت ناپسند محسوب می شده است و معمولا سعی می کردند کودکان را به راست دستی عادت دهند اما گذشت زمان و صفحات تاریخ نشان داده است چپ دست هایی در جهان بوده اند که به شهرت رسیده اند اسامی برخی از افراد مشهور چپ دست ذکر شده است چپ دستی علت ژنتیکی و ارثی دارد که مربوط به فعالیت های مغزی از دوران جنینی و رشد می شود. پژوهشگران دانشگاه آکسفورد اخیرا ژنی را کشف کرده اند که گمان می رود عامل بروز چپ دستی باشد. از سوی دیگر تحقیقات نشان داده چپ دستان در رشته های ورزشی و هنری موفق تر هستند زیرا خلاقیت آنها بیشتر است. متن کامل این مقاله را بخوانید لئوناردو داوینچی نقاش، هنرمند، دانشمند، پزشک و همه فن حریف دوره رنسانس تمامی آثار هنری خود را با دست چپ خلق کرده است. ● پیکاسو نقاشی مشهور با سبک نوین، آثارش را با دست چپ خلق کرده است. ● چارلی چاپلین یکی از مشهورترین بازیگران عرصه سینما و برنده جایزه اسکار که بیشتر فیلم هایش صامت و کمدی است. او نیز از جمله چپ دستان مشهور تاریخ می باشد. ● ارسطو فیلسوف بزرگ یونان که در زمینه فیزیک، ریاضیات و ستاره شناسی تحقیقات گسترده ای داشته است و آثار وی تاثیر زیادی در دانش مدرن دارد. منبع مقاله : سایت ایران http://www.sitte.ir
  22. Shakiba_S83

    رمان در انتظار خوشبختی

    در نزده وارد شدم . آرشام : در بزنی و بعدش بیایی بد نیست ها . - تو چرا به امیرحسین گفتی من کلش دارم ؟ ارشام : من ؟ من نگفتم . - اره ارواح عمت . تو نبودی که ، من بودم ! ارشام : خب دیگه اعتراف کردی که خودت بودی . حالا از اتاق من برو بیرون . یه چشم غره بهش رفتم . گوشیش روی عسلی بود . به طرف عسلی رفتم و گوشیش را یواشکی گذاشتم توی جیبم . - دیگه مزاحمم نشو . می خوام برم پیش سانی . آرشام : من مزاحمت نشم ؟ تو الان توی اتاق من و مزاحم منی . - نخیر تو مزاحم منی . روی حرف منم حرف نزن . ارشام : مهرسا برو بیرون حوصله ات را ندارم . در را هم پشت سرت ببند . از اتاق بیرون اومدم و از عمد در را نبستم که صدای ارشام اومد . ارشام : مهرسا خیلی بی شعوری . مگه نگفتم در را ببند ؟ - دلم نخواست . دیگه صداش نیومد . معلوم بود داره فحشم میده . به طرف اتاقم رفتم . وارد اتاق شدم و در را سریع قفل کردم . سانی : چرا در را قفل می کنی ؟ گوشی ارشام را از توی جیبم بیرون آوردم . یه لبخند زدم و گفتم : به خاطر این . سانیا : گوشی کیه ؟ - آرشام . سانیا : چرا آوردیش ؟ می خواهی چیکارش کنی ؟ - هم فضولی کنم و هم اذیتش کنم . رمز گوشیش را زدم . باز شد . رفتم توی پیام هاش . اوووووو چه کرده با نفس خانم . یه عالمه پیام به هم داده بودند . سانی اومد کنارم . سانی : این کیه دیگه ؟ - نفس جونش . سانی : نفس جونش ؟ نفس کیه دیگه ؟ - دوست دخترشه . ارشام خیلی دوستش داره . شروع کردم به خوندن پیام هاش . یهو یه فکری به سرم زد . - سانیا بدو یه کاغذو مداد بیار . سانیا : برای چی ؟ - تو بیار ، بهت می گم . سانیا از روی میزم یه کاغذ و مداد آورد . منم سریع شماره ی نفس را نوشتم و کاغذ را تا کردم و گذاشتم توی کشو ی میزم . با سانی نشستیم روی تخت و پیام هاشون را خوندیم . هنوز چند تا پیام بیشتر نخونده بودیم که گوشیش زنگ خورد . با ترس به سانی نگاه کردم . سانی : کیه ؟ - نفسه . سانی : خب جواب بده . - آخه چی بگم ؟ سانی : نمی دونم ولی زود جواب بده تا صداش به گوش آرشام نرسیده . - باشه باشه . تماس را وصل کردم . نفس : سلام عشقم . خوبی ؟ چرا جواب نمی دادی ؟ می خواستم دیگه قطع بکنم ها . - سلام . نفس : س _ سل _ اممم شما ؟ - با آرشام کار دارید ؟ رفته حمام . صدای آرشام از پشت در اومد . ارشام : مهرسا گوشی من را بده . داری با کی حرف می زنی ؟ مهرسا . مهرسا در را باز کن . با تو هستم ها . نفس : گوشی ارشام دست تو چیکار می کنه ؟ - اومده بودم یه سر به ارشام جان بزنم . رفت حمام . دیدم گوشیش داره رنگ می خوره جواب دادم دیگه . نفس : شما کی هستید که به آرشام من می گید آرشام جان ؟ ارشام داشت پشت در خودش را می کشت ها . خخخخ حقشه . پسره ی پرو . - ای وای عزیزم . آرشام داره صدام می زنه . باید برم پیشش . فعلا . سریع تماس را قطع کردم . یه نگاه به سانیا انداختم . با ترس به در نگاه می کرد . می دونستم الان آرشام خیلی عصبانیه . به سمت در رفتم و قفل را باز کردم که آرشام به سرعت در را باز کرد و اومد توی اتاق . آرشام با داد گفت : گوشی من کجاست ؟ وقتی عصبانی می شد خیلی ازش می ترسیدم . با دستای لرزون گوشی را به طرفش گرفتم . ارشام سریع گوشی را از دستم گرفت و گفت : فقط یه بار دیگه دستت به گوشی من بخوره من می دونم و تو . داد زد : فهمیدی ؟ با ترس سرم را تکون دادم . یه چشم غره به من و سانیا رفت و از اتاق بیرون رفت و در را محکم پیش سرش بست . وقتی که رفت دستم را روی قلبم گذاشتم . واییییییی . خداراشکر رفت . آرشام به چه جرئتی سر من داد زد ؟ حتی بابا هم تا حالا سر من داد نزده اون وقت آرشام ‌... بغض راه گلوم را بست . سانیا : خداراشکر رفت . هووووف . سانیا اومد نزدیکم . سانیا : خوبی تو ؟ - اوهوم . سانیا : خوب نیستی . - آرشام سر من داد زد سانیا . به خاطر چی ؟ به خاطر این که گوشیش را برداشتم ؟ یعنی گوشیش اینقدر مهمه که سر من داد بزنه ؟ سانیا بغلم کرد و گفت : اشکال نداره عزیزم . نبینم بخواهی گریه کنی ها . با بغض گفتم : باشه . ولی کارش را تلافی می کنم . یه جوری که دیگه جرئت نکنه صداش را واسه ی من بالا ببره پسره ی بی شعور . سانیا : باشه تلافی کن . منم کمکت می دم ولی الان تو آروم باش. اصلا نظرت چیه بریم پایین پیش مامانت ؟ میریم کمکش می کنیم . هوم ؟ - باشه بریم .
  23. سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم. نباید بالجبازی کارمو سخت ترمیکردم. سری تکون دادمو رفت. کمی بعد دوباره اومد تو اتاقو اشاره کرد برم بیرون باچشم غره ازاتاق خارج شدم ولی بادیدن اون همه وسایل جلوی آشپز خونه چشمام بزق زد. سریع به سمتشون رفتم تا ببرم داخل اشپزخونه‌اولین کیسه رو برداشتم و رفتم که دیدم پشت سرم داره وسایلارو میاره. اون میاوردو من کم کم جابه جا میکردم.نخود رو داخل ظرف ریختم و رو پنجه پام بلند شدم تا توکابینت بالایی بزارم ، ولی قدم نمیرسید. دستی از کنارم رد شد و ظرفو گذاشت سرجاش، خیلی نزدیکم بود به طوری که حرارت بدنشو از پشت سر حس میکردم. همونطور مونده بودم که بااحساس کناررفتنش،نفسمو محکم بیرون دادمو برگشتم. آخرین کیسه رو هم آوردو بعد نشستو مشغول گوشیش شد. کیک! نزدیک رفتم و دستامو تو هم قفل کردم. -میشه گوشیتو یه لحظه بدی؟ جوری سریع برگشتو نگام کرد که یه قدم عقب رفتم. با من من گفتم: -میخوام طرز پخت کیکو سرچ کنم. دهنشو کج کرد -منم باور کردم. -ببین درسته که من ازاعتمادت سو استفاده کردم ولی قول دادم که دیگه این کارارو نکنم. مگه نه؟ -خودم سرچ میزنم. همینم خوبه کاچی بهتر از هیچی. -باشه مواد مورد نیازشو بگو تا من بچینم بعد طرز پختو بخون. -باشه. وشروع کرد به خوندن، سرش رو کرده بود توگوشی و موادو میگفت. بعد حاظر کردن وسایل،‌شرو به هم زدن مواد زدم. همه چیز که تموم شد گوشیو به سمتم گرفت. -ببین عکسشو، باید اینجوری باشه. عکس و مخلوط کیکو مقایسه کردم. -به نظر که خوبه. توهم ببین. اونم مقایسه کردو گفت: -خوبه تقریبا. دمای صدوهشتاد و زمان پنجاه دقیقه. فروروشن کردم و گذاشتم داخل، ایشالله که خوب میشه. به ظرفایی که روی سینک بودن نگاه کردم، ماشین معلوم نبود چه مرضی گرفته بودو کار نمیکرد. دوباره سرش توگوشیش بود. رفتم جلو ودستمو روکمرم گذاشتم. درست کردنشو که باهم کردیم ، موقع خوردن هم که باهم میخوریم کیکو، ظرفارم باید باهم بشوریم. گوشیو پرت کردرومیزو دست به سینه نشست. -من؟ ظرف شستن؟ سرشو تکون داد. -ابدا. لبام آویزون شد و دقایقی بعد اون بودکه هر ظرفو چندین بار میسابید ، چون تمیز نبودن. باورم نمیشد مرد عصبی و محکمی مثل اون چنین شخصیت آروم وحرف گوش کنی هم داشته باشه. واقعا تا حالا چه ضرری به من زده؟اکثر اوقات خودم عصبیش کردم و اون یا داد زده‌یا حتی اون یه بارم که منو زد، به خاطر این بود که بهش گفتم بی خوانواده، شاید چون خوانوادشو دوست داشت همچین کرد. من همیشه اشتباهاتمو قبول میکردم، نباید اون حرفارو میزدم، ولی اون هم نباید میزد، در هر صورت اشتباه از هردومون بود، اون اگر قصدشو داشت تاحالا کلکمو کنده بود، ولی تا همین الانش هم فقط جونمو نجات داده، چه از دست اون جمشید عوضی، چه ازاون آتش سوزی، شاید همه اینا به خاطر خودم باشه. زیر چشمی نگاهش کردم، هیکل درشت و قد بلندی داشت و چهره ای که واقعا زیبا بود.مو و ابروی کاملا مشکی. حتی چشماش هم اون قدر مشکی بود که مردمکش تشخیص داده نمیشد. نمیدونم چه مدت بود تو فکر لودم و خیرش شده بودم، ولی وقتی به خودم اومدم که کاملا به سمتم برگشته بود ، یه دستش رو سینک و یه دستش رو کمرش بودو خم شده بودو مثل خودم نگام میکرد، چشمام گشاد شد، سزیع یه قدم عقب رفتم. دستمو زیر شیر آب گرفتم و سریع به سمت اتاق رفتم، درحالی که تصویر اون تیله های مشکی از مقابل چشمام کنار نمیرفت. درو بستمو اکیه دادم. دستمو روقلبم گذاشتم و نفس نفس زدم. من چم شد؟ یه لحظه چی شد؟ مغزم گرم شده بود. باید بخوابم، آره باید بخوابم و خوبیدم.
  24. این مرد چقدر پیچیده بود. شخصیت مبهمی داشت.نزدیک سه لیوان آب خوردمو با کوچکترین سرو صدایی به سمت اتاق رفتم. ..... -ببین، به خدا فرار نمیکنم، بریم یکم خرید کنیم، فقط یکم. -فکر کردی با چی طرفی؟ بایه حیوان دراز گوش که بتونی گولش بزنی؟ حرف من دوتا نمیشه، گفتم نه، یعنی نه. بااخم نگاهش کردم. -من وسایل لازم دارم. -هرچی لازم داری لیست کن زنگ بزنم هایپر بیاره. -آخه من میخوام خودم انتخاب کنم. باحرص نگام کرد. -از هر چیزی میگم چند مدل بیارن تا خانوم انتخاب کنه. چشم غره ای به سمتش رفتم. حالاهمینم بهتراز هیچی بود. سریع به سمت اتاق رفتم و یه لیست بلند نوشتم. به پذیرایی رفتم تا تحویلش بدم. داشت چای میخورد و تی وی میدید. لیست رو مقابل صورتش گرفتم اول خونسرد نگاهش کرد ولی بعد چشماش گشاد شدو چای به گلوش پرید. بیچاره شوکه‌شده بود. همون نگاه متعجبشو به من دوخت: -این همه وسایلو میخوای چیکار؟ -میخوام وسایل بپزم، شیرینی، دسر،غذا، باید یه جوری سرمو گرم کنم. سرشو تکون داد. -باشه. وگوشیشو‌ازجیبش درآوردو مشغول شد.چشمام برق میزد. همبن امروز کیک میپزم، بزار وسایل برسه. به آشپز خونه رفتم و یکم تمیزش کردم. باصدای زنگ در باخوشحالی جلو رفتم داشت به سمت در میرفت منو که دید اخماش تو هم رفت. از بالاتاپایین نگام کردو بالعکس. بااخم گفت: -برو تو اتاق. مثل خودش اخم کردم. -وا چرا؟ -سرت بازه. یعنی باورمیکردم مرد به این بزرگی که لهش میومد خیلی امروزی و باکلاس باشه به بیرون بودن مو هم گیر میده؟ سرمو به طرفین تکون دادم. باقدم های سریعی به سمتم اومدو به طرف اتاق کشوندم، درهمون حال هم گفت: -کاری نکن همه وسایلارو از پنجره پرت کنم بیرون.
  1. نمایش فعالیت های بیشتر

اطلاعیه ها

×
×
  • جدید...