سلام مهمان گرامي؛
مهمان گرامي، براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق لینــک عضویــت ثبت نام کنيد
از اینجا وارد شوید لینــک ورود ورود به سایت

رفتن به مطلب
Added by yalda

نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ قوانین انجمن

تخته امتیازات

  1. Venom._

    Venom._

    نویسنده


    • امتیاز

      256

    • تعداد ارسال ها

      204


  2. haniye anoosha

    haniye anoosha

    کاربر فعال


    • امتیاز

      228

    • تعداد ارسال ها

      221


  3. melina83

    melina83

    کاربر عادی


    • امتیاز

      118

    • تعداد ارسال ها

      170


  4. Habib

    Habib

    نویسنده


    • امتیاز

      116

    • تعداد ارسال ها

      193



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان یکشنبه, 30 تیر 1398 در همه بخش ها

  1. 5 امتیاز
  2. 4 امتیاز
    510 خودمم برگام ریخت این و دیدم 510 × 353 510 × 353
  3. 3 امتیاز
  4. 3 امتیاز
  5. 3 امتیاز
  6. 3 امتیاز
  7. 3 امتیاز
    در خواست تگ برای دو تا از داستان هام دارم. تشکر❤😊 @nusha
  8. 3 امتیاز
    کع مبینا عشقته دیگه؟آی ام حسووووووود منم میام صندلی داغ از منم بپرسید
  9. 3 امتیاز
    سلاااااام!خوش اومدم😂😂😂
  10. 3 امتیاز
    نیوشا جونم سه تا پارت توی تاپیک ترجمه گذاشتم چند تا پارت بذارم مترجم سایت میشم ؟
  11. 3 امتیاز
  12. 3 امتیاز
  13. 3 امتیاز
  14. 3 امتیاز
  15. 3 امتیاز
  16. 3 امتیاز
  17. 3 امتیاز
  18. 3 امتیاز
    این اسم ناصره همیشه میاد
  19. 3 امتیاز
  20. 3 امتیاز
    حالا اگه من بخوام عکس هنری بگیرم
  21. 3 امتیاز
    سلام. عذر می خوام چطوور باید نویسنده انجمن بشم؟
  22. 3 امتیاز
    یه چیز دیگه، توی انجمن مدال هم فکر نکنم داشته باشیم کم کم مدال هارو هم اضافه کنید
  23. 3 امتیاز
    اگه یه شب یه کیف پول پیدا کنی که توش 15هزار دلار پوله چکار می‌کنی؟
  24. 3 امتیاز
  25. 3 امتیاز
  26. 3 امتیاز
    سلام خوش آمدید امیدوارم از حضور در این‌جا لذت ببرید
  27. 3 امتیاز
    آها هواسم نبود دندون درد نمیزاره که
  28. 3 امتیاز
    ممنون از همراهی همه شما دوستان عزیز. امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه... همونطور که دیدید این داستان پایانش اینجاست ولی توی جلد دوم که به نام "جادوی سبز(جلد دوم)" به ادامه ی داستان می پردازیم❤😊
  29. 3 امتیاز
    Part 12# خداروشکر تا صبح که با صدای چرنی بلند شدم، آرالیا مشکلی پیدا نکرد. همگی خواب بودن و کارن، صدای خر و پفش رفته بود بالا! نگاهی به چرنی که کنار پنجره نشسته بود و یه جوری نگاهم می کرد، کردم. نگاهش خیلی یه جوری بود! البته، من هم کم نیاووردم و سرم رو به نشونه ی چیه براش تکون دادم و چشم غره ای هم نثارِ روحِ پاکش کردم! یکم دور خودم چرخیدم تا بلکه راهی برای بیدار کردن اینا پیدا کنم... ولی کو راه بیداری! البته بودا... ولی خب مناسب بیدار کردنِ یه میزبانِ جنتلمن نبود؛ یکدفعه صدای ناله ای به گوشم خورد... چون صدا نا آشنا بود کسی جز آرالیا نمی تونست باشه! به سمتش رفتم؛ به هوش اومده بود... من رو که دید، ترسید! با ترس سعی کرد توی جا بشینه، وقتی بچه ها رو با اون وضع دید، ترسش کمی خوابید و چشم هاش رو به من دوخت. شونه هام رو بالا انداختم و روی تخت، پایین پاهای جمع شده ی آرالیا نشستم. •حالت بهتره؟! فقط سرش رو تکون داد. به شدت خجالتی بود نسبت به افرادی که نمی شناختشون! از جام بلند شدم که صدای ضعیفش رو شنیدم:اینا حالاحالا ها بیدار نمی شن! خنده ای کردم و گفتم: نظرت چیه بیرون صحبت کنیم؟! اول، با ترس و نگرانی نگاهم کرد که با لحنی مهربون گفتم: باور کن کاریت ندارم! تردید داشت... دوباره گفتم: اصلا اینم می بریم تا محافظت باشه! و به چرنی اشاره کردم... نگاه ازم گرفت و آهسته از جاش بلند شد... از بین بچه ها گذشتم و صبر کردم تا اونم بیاد، بعد در رو باز کردم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست، گذاشتم اول آرالیا بره و بعد خودم از در بیرون رفتم. همون موقع چرنی هم به ما پیوست. رو یه آرالیا گفتم: می تونی قدم بزنی؟! آرالیا:اوهوم... بهترم!
  30. 3 امتیاز
    Part 10# شوهر ایلگار پوزخندی زد و به حالت مسخره گفت: اوه... همون خاندان گمشده ی برایان؟! ایلگار نگاه تندی بهش کردو گفت: دیه‌گو! اما اون اهمیت نداد... منم مثل همیشه بی تفاوت؛ شوهر طیلا که انگاری می خواست جو رو عوض کنه، صداش رو صاف کرد و گفت:اممم... من کارن هستم و... به شوهر ایلگار اشاره کرد و گفت: دیه‌گو! آهسته گفتم: خوشبختم! اهل تلافی بودم، ولی نه هر جایی و هر موقعیتی؛ نگاهم به سمت چهره ی آرالیا کشیده شد. موهای بسیار بلندی به رنگ سبز داشت. پوستی سفید و بینی استخوانی و کمی نوک تیز لب های معمولی و کمی برجسته؛ چشماش هم که مشکی بود... وقتی با چشم های درشت شده به من نگاه می کرد این رو متوجه شدم. ریز نقش بود؛ چهره ی مضظربی داشت و مثل یک بچه معصوم بود... خب خیلی از ویژگی هاش رو می تونستم بفهمم؛ ولی حال و حوصله ی فکر کردن را نداشتم. در ضمن، اجازه اش رو هم نداشتم... این کار رو می کردم وجدانم در عذاب بود؛ اونم من، دنیس برایان! به شدت خوابم می اومد. سر بلند کردم و چشمم به ایلگار خورد که از شدت خواب آلودگی روی تختم که قبلش داشت با جرجیس بازی می کرد، حالا داشت چرت می زد! و طیلا که پایین تخت زانو هاش‌رو بغل گرفته بود و اون هم به خاطر خواب، به رو به روش زل زده بود. کارن و دیه‌گو هم که به شدت تو فکر بودن و از همسراشون که هرکی به طرز مضخرفی خوابشون برده بود، غافل بودن. پوفی کشیدم و با صدای رسا ای گفتم: خونه ی من برای خوابیدن این تعداد کوچیکه... همگی به خاطر صدام، از جا پریدن و هر کس به مدل خودش برزخی نگاهم می کردن. نیشخندی زدم و ادامه دادم:خب... چی کار کنیم؟!
  31. 3 امتیاز
    Part 9# این دفعه طیلا با تعجب پرسید: مگه فرقی هم داره؟! لبخندم رو کمی پر رنگ تر کردم و گفتم:دالبته که متفاوته!مثلا ظاهر شما ها؛ ماورأیی ها همشون، هر چند کم، روی صورت هاشون کک و مک دارن!ولی جادوگر پوست های صافی دارن... رنگ پوست توی جادوگر ها تفاوتی نداره؛ اما مأورایی ها اکثرا گندمی و بعضی ها هم سفیدن...ولی ما از سیاه پوست داریم؛ تا سفید پوست! حتی پوست یکم رنگی هم پیدا می شه! همشون با تعجب نگاهم می کردن... اهمیتی ندادم و گفتم: حال دوستتون خوب نیست؛ بهتره بریم! با این حرفم، پسر ها نگران به آرالیا نگاه کردن و پسر چشم آبی که همسر طیلا بود گفت: آرالیا چرا معلقه؟! کلافه از این همه نادانیشون گفتم: چشمای من جادوییه... تو شب هیپنوتیزم می کنه... آرالیا هم چشماش رو برعکس همسراتون نبست و به این حال دچار شد... منم که نمی تونستم کولش کنم این همه راه رو... خودشم حالش بدتر می شد! مشکلی نیست؛ این محلول فرد رو تو هوا معلق می کنه و محافظ دورشم که نقش حفاظت رو داره... حالا هم اگر می خواید زود تر از اینجا برید، دنبالم بیاید... با اینکه معلوم بود پسرا راضی نیستن، ولی دنبالم اومدن... *** دستم رو روی نبض دست آرالیا گذاشتم، خوب می زد.عادی بود! هوا گرگ و میش بود، ولی همگی بیدار بودن؛ ایلگار بدجور با جرجیس جور شده بود، جوری که احساس می کردم جرجیس با چشم نازک شده و پوزخند نگاهم می کنه... دیوانه بودم؛ دیوانه تر شدم! نفسم رو بیرون فوت کردم که شوهر ایلگار پرسید: راستی... اسمت چی بود؟! در حالی که وسایلم رو جمع می کردم، نیم نگاهی به دوتاشون که یکی از پاهاشون رو به دیوار خونه تکیه داده بودن کردم و گفتم:دنیس...دنیس برایان!
  32. 3 امتیاز
    Part 8# نتیجه ی تفکراتم، این بود که به خونم ببرمشون؛ چیزی که از همون اولم می دونستم انجام می شه! راهم رو کج کردم که که اونا هم پشت سرم اومدن... جالب اینجا بود که ترسی نداشتن! شاید من می خواستم یه بلایی به سرشون بیارم! صدای پچ پچی شنیدم... ولی همونجور به راهم ادامه دادم... طیلا ایلگار:طیلا... اگه نیان چی؟! چپ چپی حوالش کردم و گفتم: از شوهر خنگ تو بعید نیست... ولی کارِن ممکنه منطقی و آروم باشه و بتونه بیاد پیش ما! چشم غره ای بهم رفت و خواست چیزی بگه که همون لحظه نوری چشمامون رو زد... دنیس در حال گوش داد به پچ‌پچ های مرموزشون بودم که نوری جلوم ظاهر شد دو نفر از توش بیرون اومدن... خونسرد بودم... ولی اونا متعجب با چشم های گشاد شده و ترکیب شده با خوشحالی به اون دونفر نگاه می کردن. دو تا پسر که حدس می زدم شوهراشون باشن! بی توجه به من، به سمت دخترا رفتن و در آغوش گرفتنشون... کامل به سمتشون برگشتم که دیدم پسرا دارن با اخم نگاهم می کنن... برام مهم نبود... نور کِرم های شب تاب نمی گذاشت که نور چشمام زیادی بیرون بزنه و هیپنوتیزم کنه! •خب...می بینم که همسراتون رو پیدا کردین؛ نیازی به من هست؟! پسری که مثل من چشمای سبز داشت، با اخمی که غلیظ تر شده بود گفت: نـــه... ممنون! ولی ایلگار دست هاشو گرفت و رو به من گفت: چرا... نیازه؛ ما هنوز نمی دونیم چجوری باید برگردیم! شوهرش به سرعت بدون اینکه به من نگاهی بکنه گفت: خب همینجوری که ما با فکر اومدیم پیشتون، به یکی مثل لرد دیوید-اشراف زاده ای که به قصرش دعوت بودن- فکر می کنیم و بر می گردیم! با لبخندی محو، مثل خودش، توجهی بهش نشون ندادم و رو به ایلگار گفتم: به این راحتی ها هم که فکر می کنید نیست... اونجایی که شما زندگی می کردید، یه سرزمینِ عادی، با مردمی عادی تر بود؛ ولی اینجا یه سرزمینِ جادوییه! امکان یه سری کارا اصلا نیست؛ مخصوصا که شما جادوگر نیستید... ماورأیی هستید!
  33. 3 امتیاز
    Part 7# نفسم رو بیرون دادم و دوباره گفتم: خب؟! چجوری شد که از اینجا سر در آووردین؟! نگاهی بهم انداختن... دختر مو قرمزِ آروم شروع به صحبت کرد:من ایلگارم... به دوستش اشاره کرد و گفت: اسم دوستمم طیلاست! نفسشو بیرون داد؛ نگاهی به دوستش کرد و گفت:ما، یعنی من و طیلا و دو نفر دیگه که اینجا نیستن، جزو موجودات ماورأیی هستیم! توی جنگلی تو کشور خودمون زندگی می کردم که به دلیل مسائلی تصمیم گرفتیم که توی شهر زندگی کنیم... میون حرفش پریدم و گفتم: کار خطرناکی کردید! چشم غره ای بهم رفت که باعث لبخند کجی روی لب هام شد. نگاهی کلافه به طیلا انداخت و ادامه داد: چندین ماهه که ما تو شهر زندگی می کردیم... توی همین چند ماه، با آرالیا که کشف کردیم اون هم یک ماورأییِ، آشنا شدیم!ولی آرالیا جنسش با ما متفاوت بود... انگار یه مدل دیگه بود؛ نمی دونم مثلا قدرتاش با ما فرق می کرد! مکثی کرد که ابرو هام رو بالا انداختم... سکوتش ادامه دار شد که من گفتم: خب... نگفتی چجوری از اینجا سر در آووردید؟! این دفعه طیلا جواب داد: دعوت شده بودیم خونه ی یکی از اشراف زاده ها برای صرف شام... خیلی های دیگه هم بودن! بعد از خوردن شام، من، ایلگار و آرالیا تصمیم گرفتیم بیرون از خونه قدم بزنیم... به دیه‌گو و کارِن، شوهر های ایلگار و من و همونایی که مثل ما ماورأیی هستن، گفتیم که می خوایم قدم بزنیم ولی اونا چون سرگرم حرف بودن با ما نیومدن... ما هم سه تایی رفتیم بیرون از خونه... همینجور راه می رفتیم و حرف می زدیم و از روی پلی که زیرش رودخونه ای بزرگ و طولانی بود رد می شدیم؛ تا اینکه وسطای پل، یک دفعه آرالیا به شتاب به سمت رودخونه کشیده شد... خب ما هم وقتی نداشتیم تا به کسی خبر بدیم چون آب داشت آرالیا رو می برد؛ به همین دلیل خودمون پریدیم تو آب و این شد که وقتی سر از آب بیرون آووردیم، اینجا بودیم! وقتی حرفاشون تموم شد، سرمو تکون دادم و توی سکوتی که فقط صدای خرد شدن چوب و برگ و هرچیزی که زیر پا بود، اون رو می شکست، به این فکر کردم که چه کنم که خدا رو خوش بیاد!
  34. 3 امتیاز
    جلو هر کدوم اسم یکی از کاربرا رو بنویس فعال ترین : باحال ترین : بیحال ترین : بامزه ترین : شیطون ترین : شیرین و تو دل برو ترین عاشق ترین : از خود راضی ترین: فهمیده ترین با تجربه ترین با معرفت ترین : بی معرفت ترین با محبت ترین با ادب ترین : خاکی ترین : موزی ترین : جوگیرترین : بهترین داداشت بهترین آبجیت :
  35. 3 امتیاز
  36. 3 امتیاز
    همش رو میدم به محک
  37. 3 امتیاز
  38. 3 امتیاز
    معلوم نیست،شاید برش درم شایدم نه
  39. 3 امتیاز
    برا من فعلا پول مهم تره تا بعد
  40. 3 امتیاز
    خخخخ ناملد . پس تو هم این شکلی هستی 😂😂
  41. 3 امتیاز
    دارم برات 😂 تو هم این شکلی ای
  42. 3 امتیاز
    Part 4# راهم رو ادامه دادم... انقدر بدون مقصد راه رفتم تا شب شد! چرنی خرناسی کشید و گفت:تو گشنت نمی شه؟! در حالی که به پشت بوته های مشکوک خیره شده بودم، گفتم: چرا نشه؟! چرنی از یه بوته، چند تا توت فرنگی چید و به سمتم آمد و در همین حالت گفت: خب... چیزی نمی خوری معمولا! بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم، در حالی که مشغول وارسی پشت بوته بودم، گفتم: خودت داری می گی معمولا! پس یعنی یه چیزایی هم می خورم! و توت فرنگی بزرگی رو انداختم توی دهنم. خواستم از بوته ها فاصله بگیرم، که صدایی تقریبا نازک از چندین متر اونور تر از بوته ها به گوشم خورد... به سرعت، در حالی گوش هایم از حالت عادی خارج شده بود و کمی سیخ، به سمت صدا برگشتم... صدا، مثل صدای یک دختر بود! با اینکه فاصله زیادی با من داشت ولی صداش برای گوش های کسی مثل من، مفهوم بود... دختره: اینجا دیگه کدوم جهنم دره ایِ... جنگلِ خودمون با اون سر و وضع کم بود، اینجام اضافه شد! کمی بعد دوباره دختره گفت: طیلا... نمی ترسی؟! صدای بی خیال یه دختر دیگه اومد:اوه... تا دلت بخواد تو جنگل خودمون از این شبا دیدم... امشب پیشش لُنگ می اندازه! صدا حق به جانب دختر اولیه، توجهم رو بیشتر جلب کرد: البته که منم نمی ترسم... من حتی بدون دیه‌گو هم تو جنگل بودم... چیز جدیدی نیست! صدای پوف کشیدنی اومد. انگاری داشتن نزدیک می شدن! به سمت چرنی نگاهی انداختم... با کنجکاوی به صدای دختر ها گوش می داد... صد در صد حس شنوایی اون از من خیلی قوی تر بود. اشاره ی کوچیکی بهش کردم، که پشت سرم از روی بوته ها رد شد. به سمت چپ که صدا ها از اونجا می یومد نگاه کردم. بر خلاف انتظارم، سه تا دختر با فاصله ای دور از ما ایستاده بودن!
  43. 3 امتیاز
    Part 2# اتاقم توی تاریکی مطلق بود. روی تخت دراز کشیده بودم و جرجیس رو هم که بغل دستم بود، نوازش می کردم. هیچ صدایی نبود؛ وهمینطور هیچ نوری! به جز نور شبرنگ چشمام! سبز فسفری! هر کس تو شب بهم نگاه می کرد هیپنوتیزم می شد؛ که البته این یکی از جادو های چشمم بود که اصلی ترینشون هم بود. ولی متاستفانه هیچ اراده ای روی هیپنوتیزمش نداشتم... حتی وقتی چشمام بسته بود از زیر پلکام نورش می زد بیرون. خودم خندم می گرفت که توی یه همچین دنیای عجیبی، من باید از همه عجیب تر باشم! قشنگ معلومه که دارن ازم سواستفاده می کنن؛ فقط موندم من چرا دارم ازشون اطاعت می کنم! پوفی کشیدم؛ چشمام رو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم. با صدای غرش چِرنی،چشم باز کردم. به آرومی روی تخت نشستم و به پنجره ی نامرئیِ اتاقم که بیرون رو نشون می داد، نگاه کردم. صورت چرنی مقابل پنجره های نامرئیِ خونه بود. بدنی مشکی رنگ با خطوط طوسی و چشم های آبی! درسته؛ اون یه ببر بود! یه ببر اصیل از نژاد ببر های جادوییه سیبری. به خاطر جادوگر بودنشِ که رنگش، رنگ خاصیِ و به همین دلیل من اسمش رو چرنی، که در روسی به معنی مشکی هست گذاشتم! نا گفته نماند که باوفایی و بهترین رفیق بودنش با جرجیس برابری می کرد! از جام بلند شدم و رو به رو به آیینه ی ساده ای که داشتم، دستی تو موهام کشید و سر و صورتم رو از خواب آلودگی در آووردم. به سمت در چوبی رفتم که در همین بین، شنلم به سمتم اومد و روی شونه هام نشست. در رو باز کردم و به آرومی بوته ها رو کنار زدم؛ کمی سرک کشیدم و وقتی مطمئن شدم که کسی نیست، از اونجا بیرون اومدم.
  44. 3 امتیاز
    مقدمه: فسفری نگاهش... آدم را به دنیایی دیگر می برد؛ به دنیایی که به خاطرش بی هوش می شوی و باید درمان شوی... درمان نگاه سبزش... درمان مردمک سیاه چشمانش؛ دنیایی که بودم را خوب به خاطر دارم... زمزمه هایش مثل یک آهنگ کلاسیک، گوشم را نوازش می دهد... به راستی، آیا شخص دیگری هم به دنیای خاصش سفر کرده؟!
  45. 3 امتیاز
  46. 3 امتیاز
  47. 3 امتیاز
  48. 3 امتیاز
  49. 3 امتیاز
  50. 3 امتیاز
    کسی نمی خواد بشینه رو صندلی؟؟؟؟؟؟ 🔥🔥

اطلاعیه ها

×
×
  • جدید...