سلام مهمان گرامي؛
مهمان گرامي، براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق لینــک عضویــت ثبت نام کنيد
از اینجا وارد شوید لینــک ورود ورود به سایت

رفتن به مطلب
Added by yalda

نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ قوانین انجمن

تخته امتیازات

  1. FaghatAllah

    FaghatAllah

    کاربر عادی


    • امتیاز

      21

    • تعداد ارسال ها

      73


  2. maryam turk

    maryam turk

    نویسنده


    • امتیاز

      18

    • تعداد ارسال ها

      109


  3. melina83

    melina83

    کاربر عادی


    • امتیاز

      8

    • تعداد ارسال ها

      170


  4. زهرا

    زهرا

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      6

    • تعداد ارسال ها

      306



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان دوشنبه, 28 مرداد 1398 در همه بخش ها

  1. 3 امتیاز
  2. 2 امتیاز
  3. 2 امتیاز
  4. 2 امتیاز
  5. 2 امتیاز
    نگاه های کثیف وجست و جوگرشان کل اتاق راگشت و بادیدن من لبه پنجره به حیرت نشست.آخرین شخص خودروانیش بود که با لبندی گشاد وارد اتاق شد ولی بادیدنم لبخندش خشک شد.دوربین ازدستش افتادو هزار تکه شد.قدمی جلو آمد. -بیا پایین. جیغ زدم: -جلو نیا بی غیرت. خشم چشمانش راگرفت.آب دهانم رامحکم روی سرامیک اتاق تف کردم. -تف به غیرتت، تف به غیرتت که خواستی زنتو دست به دست کنی. دوباذه قدمی جلوآمد کن درجایم تکان خوردم و جیغ زدم: -جلو نیا، عوضی، بیای به قرآن خودمو پرت میکنم، به جون بابام پرت میکنم. نعره زد -اسم اونو نیار -میارم، میارم، گم شوبیرون. سرم گیج می رفت و همه شان را کج و کوله میدیدم. -گم شید بیرون عوضیا، گم شبد بیرون. -این جا چه خبره؟ همه سرهابه سمت صدابرگشت. بادیدن غول زیبا بالاخره بغض گلویم شکست. با حیرت همه رانگاه کردو بعد من. نگاهش که به دروبین تکه تکه شده افتاد تازه متوجه ماجرا شد وباابروهای بالارفته کمیل رانگریست. دستش مشت شد. درحالی که روانی رانگاه میکرد به سمتم آمد. درحال حاضر ودراین خانه لعنتی تنها کسی که میتوانستم به او اعتماد کنم اوبود. دست و پاهایم به صورت کامل لمس شده بود. بارسیدن به من دست هایش رازیر بغلم بردو استوار بلندم کرد.سرم روی شانه اش قرار گرفت. مثل پدری که نوزادش رابغل کند بغلم کرد. دست هایم ناخوداگاه به دور گلویش حصارشد و صورتم رابه گردنش چسباندم و بااشک هایم آن راخیس کردم. درپذیرایی و روی مبل زمینم گذاشت که درخود مچاله شدم. بادست بزرگش که کل سرم رادربر گرفته بود لحظه ای به نوازش موهایم پرداخت و بعد صدای غمگینش که طنین انداز گوش هایم شد. -دیگه نمیزارم اتفاقی برات بیفته دختر کوچیک، هر صدایی اومد یاهراتفاقی افتاد پاتو اون اتاق نمیزاری. ولحظاتی بعد دری بود که بسته شدو دادو فریادی که به هوا خواست. نمیدانم چه قدر گذشت، نمیدانم چه قدر زد و خورد شدولی باصدای بازشدن در ودیدن غول درحالی که دونفر از آن کفتارهارا روی سرامیک میکشیید وبه. سمت در میبرد بیشتر در خود مچاله شدم.به ترتیب همه آن هارا درحالی که دهان و صورتشان خونی و داغان بود را به بیرون پرت کردو دررابست.به سمت اتاق رفت و مقابل کمیلی که گپشه ای ایستاده بود قد علم کرد. دهان کمیل جنبید -من.. لحظه ای نگذشت که دست پرقدرت غول روی صورتش فرود آمد. دوباره گفت: -دادا وسیلی بعدی، وهمینطور بعدی و بعدی.نمیدانم چند سیلی زد و خون از دهان و بینی روانی جاری کرد ولی بالاخره به این داستان قاعله داد. انگشتش رابه نشانه تهدیدبه سمتش گرفت. -دیگه دوروبرش نمیبینمت، بی غیرت. وتفی به زمین کردو به سمتم آمد. بدون هیچ حرفی به همان صورت بغلم کردو خارج شد.صورتم رامیان گردنش گم کردم و چشم بستم.روحم به هوش آمد و دستانش رابه حالت شکر بالا برد و هردوگفتیم: -خدایا شکرت. بابازشدن دری و قرار گرفتنم داخلش پاهایم را بالا کشیدم و درخود جمع شدم. نمبخواستم جایی راببینم. صدای باز شدن دوباره درو حرکت ماشین...
  6. 2 امتیاز
    دوباره صدای موبایل. -الو -... -سلام داداش -... -مرسی، آره رفت. -... -همین الآن برشون دارو بیاین. -... -آره درخدمت خودتونه، گفته بودم که.چند نفرین؟ -... -خوبه، خودمم فیلم میگیرم، نباید چهره هاتون بیفته، سریع بیاین. -... -خدافظ. ابروهایم بالاپرید. چه میگفت؟ شانه ای بالاانداختم و به سرویس رفتم. بیرون رفتن از اتاق رانمیخواستمپس مقابل پنجره ایستادم ودقیقه ها به چشمانم اجازه رصد شهررادادم. باصدای زنگ در به عقب برگشتم وبازهم کنجکاوی مرابه سمت درکشاند. گوشه ی درراآرام باز کردم. دری که بازشدوچندین پسر وارد شدو دستی که کاش قلم میشدو دراتاق رانشان نمیداد. قسم میخورم درتمام عمرم آنگونه شوکه نشده بودم.گویی قلبم هم از شوک زیاد تپش راازیاد برده بود. بانزدیک شدن قدم ها به در روحم جیغ زد، مغزم جیغ زد. -درو قفل کن، دروقفل کن این صدادرمغزم اکومیشد.دررامحکم به هم کوبیدم وقفل راپیچاندم. صدای کریح یکی کهفت: -عه،دروقفل کرد که دستش روی دستگیره نشست و آنراتکان داد. صدای روانی آمد. - دروبازکن. دوباره کمی دستگیره راتکان دادو نعره اش خانه را لرزاند. -میگم این در کوفتی رو بازکن. باوحشت به دستگیره نگاه کردم. وای، وای، وای که اگر این دربازشود. مغزم له صورت کامل هنگ کرده بود.مگر یک مرد میتواند زنش راتقسیم کن؟ مگر نگفت من بااو سر سفره عقد نشسته و بله داده ام و حتی فیلمش هم موجود است؟مگر یک انسان میتواند اینقدر پست باشد؟ -دادا حرص نخور باو، برو یه انبری چیزی بیارباز کنیم، این جوری کیفش هم بیشتره، چیزی که باتلاش به دست بیاد بیشتر به آدم حال میده. وصدای تهوع آور دیگری که گفت: -جون، راست میگه صدای برخورد وسیله ای آهنی بادستگیره درنوید رسیدن انبرراداد. روحم قش کرد. نفس عمیقی کشیدم. این یکی راتاب نمی آوردم.اگر این دربازسود مرگ بهتر است. پاهایم افتان و خیزان به سمت پنجره رفت. با بی حالی آنراگشودم.روی لبه آن نشستم و پاهایم رابه سمت بیرون دراز کردم.به ارتفاع نگاه کردم. زمین درچشمانم نزدیک ترو دورترمیشد. دربالگدی بازشد.
  7. 2 امتیاز
    صدایش رفته رفته کمتر شدو و کمی بعد خاموش. ساعت رانگاه کردم که ده شب رانشان میداد. صدایش هنوز در گوش هایم فریاد میزد. روحم ایستاده بودو باتعجب به دری که چندی پیش آنها خارج شدند نگاه میکرد. ازاین روانی هر کاری بر می آمد، اوبه درمان نیازداشت. نمیدانم چه قدرگذشته بودکه دراتاق بازشد. غول زیبا آن روانی راهمچون بچه ای حمل و روی تخت گذاشت. به سمتم آمد و مقابلم ایستاد. خدای بزرگ من چه قدر باید سرم رابلند میکردم تااین غول زیبا را ببینم؟ دقیقا میشود گفت قدم زیرآخرین دنده ی سینه اش بود. یاد کمی پیش افتادم که با یک دستش آن روانی راپرت کرد. درمقابلش احساس کوچک بودن میکردم.قدمی عقب رفتم تا چهره اش رابهتر ببینم. -بهتره امظب اینجا نخوابی، بیا اتاق من. -چرا؟ ابرو بالاداد -چون اگه نصف شب بلند بشه و ببینه این جایی، اون گردن کوچیکتو اونقدر بادستاش فشار بده که به خر خر بیفتی و خفه شی. ازصراحتش اخم هایم در هم رفت. به روانی خفته در خواب نگاه کردم روحم سرش را به نشانه آری تکان دادو من نیز این کاررا کردم. بادستش اشاره کرد ازدر خارج شدم ولی باصدای برخورد محکم چیزی به در سریعا به عقب برگشتم. محکم پیشانیش رامیمالید. سعی کردم خنده ام راکنترل کنم. -چیه؟ خنده داره؟ سرتکان دادم. -آره داره. -چرامثلا؟ -چون اونقدردرازی که همیشه باید خمیده راه بزی تا سرت فلج نشه. ودوباره خندیدم. از بالا برایم چشم غزه ای رفت. -بلند بودن بهترازاونه که نصفم زیر زمین باشه. لبخندم سریعا محو شد. داشت به کوتاه بودنم اشاره میکرد. -کوتاهم و ظریف به اینوراونور هم نمیخورم.
  8. 2 امتیاز
    -لطفا بگو اون دلیل احمقانه ای که زندگی منو خراب کرده چیه؟ آرام گفت: -خفه شو -یعنی چی خفه شو، بگو دلیل چرتت چی بوده؟ بلند گفت: -گفتم خفه شو مانند خودش بلند گفتم: -خفه شم؟ زندگیمو نابود کردی خفه شم؟ معلوم نیست چرا اینکارو کردی یابه خاطر کی. ولی حتما به خاطر یه عوضی بوده که خودش گناهکار بوده. عکس العملش واقعا عجیب بود وخوف برانگیز. لحظه ای نکشید که سیگار را پرت کرد. به گونه ای به سمتم هجوم آورد که روح از تنم پرید. یقه ام راگرفت و هچل داد پشتم که به تشک تخت خورد زانویش را روی تخت گذاشت و دستش به هواخواست، آن هم نه به صورت سیلی، بلکه به حالت مشت. چنان نعره ای کشید که گوشم سوت کشید. -بهت گفتم خفه شو، خفه شو مشتش که پایین آمد جیغ بلندی کشیدم. مناظر درد بدی در صورتم بودم ولی با خوردن مشت به کنلر گوشم یعنی دقیقا روی تشک دستانم را زیر گلویم جمع کردم و با وحشت اورا نگاه کردم. فریاد میزد خفه شو، وبا هر خفه شو اش مشت محکمی تشک میزد. او بیشک یک روانی و نیازمند درمان بود. دراتاق باصدای بدی بازشد ولحظه ای بعد ازرویم به کناری پرت شد. غول زیبا بایک دست بازویش راگرفته بود وبه کناری پرت کرده بود. اینبار نعره او بلند شد: -داری چه غلطی میکنی کمیل؟ ونعره ی آن روانی. -بهش بگو خفه شه، خفه شه، خفه شه ناگهان با چنان صدای بلندی همچون کودکان زار زد که از شوک درجاروی تخت نشستم. خدای بزرگ، اوخودزنی میکردو گریه میکرد. همانگونه با شوک نگاهش میکردم که غول با قدم های سریعی به سمتش رفت، دودستش رابایک دست گرفت واورا که تقلا میکرد تاخودرارها کنذ روی دوش انداخت. انگار نه انگار که مردی به این بزرگی راحمل میکند، باکمری صاف و قدم هایی استوار از اتاق خارج شد. صدای داد و فریاد آن عوضی رامیشنیدم. -میکشمش، میکشمش، همین امشب کارشوتموم میکنم، اون به عزیز من گفت عوضی، اون به نفس من گفت عوضی
  9. 2 امتیاز
    اینبار هوشیارتر چشم گشودم.نگاهم مات سقف بود. همیشه هنگام برخورد بامشکلاتدراز میکشیدم و راه حل هایم را درسقف برای خود مینوشتم. حال چه کنم؟ مغزم چه دستوری میدهد؟اصلا راه حلی مقابل چشمانم به رژه در می آورد یا نه؟ تا علت این کاررانفهمم هیچ راه حلی ندارم. وضعیت جسمی ام بهتر است. ولی روحم چه؟ روحم که خسته و مجروح به گوشه ای از وجودم پنابرده، چمباتمه زده و مبلرزد را چه کنم؟ باید کمی صبر کنم تا اتفاقات افتاده را هضم کنم. خب؟ پریسا خانه ما بود، شربت خوردیم و خوابیدیم و من چشم که باز کردم این جا بودم. چشم باز کردم. روحم سرازروی زانوانش برداشت و خشمگین نگاهم کرد. پریسا؟شربت؟ دارو؟ روحم عصبی تر نگاهمکرد، ولی من سرم را به نشانه نه تکان دادم. پریسا دوست شعله بود. به خاطر ایران بودنش به خانه دعوتش کردم. یعنی او با این ها همدست بود؟ ولی، ولی اوچگونه میتواند چنین بلایی سر خواهر دوستش بیاورد. آخ شعله، با یاد آوریش چشمانم خیس شد. خواهر عزیزم، آخ که اگر بودی و میفهمیدی چه بلایی سر خواهرت آمده چه میکردی؟ وای که اگر پدرم بفهمد. قلب مریضش تاب خواهد آورد؟نه به خاطر شعله ای که دیگر وجود ندارد، نه به خاطر خودم که دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست، بلکه به خاطر پدری که میدانم ضربانش به ضربانم بند است باید بایستم، بایستم و سعی کنم منطقی موضوع راحل کنم. نشستم. میتوانستم جیغ و داد راه بیندازم، خودزنی کنم، وسایل رابشکنم و یا حتی به افراد بیرون حمله کنم، ولی با انجام این کارها چه چیزی حل میشد؟چیزی که از دست دادم به من بر میگردد؟ نه! نگاهی به لباسهایم انداختم. پیراهن گشاد مردانه که آستینهایش اندازه یک کف دست بزرگتر از دستانم آویزان بود. ایستادم، بلندی اش تا زانوانم میرسید. من بسیار کوچک بودم. خیلی زیاد. به گونه ای که سنم له چهره ام نمیخورد. اگر به صورتم دست نمیزدم شبیه دختر بچه های سیزده، چهارده ساله میبودم. قدی که بسیار کوتاه بود با وزنی که افتضاح تر بود. نه به پدر درشت هیکلم رفته بودم، ونه به مادر تورکیه ای ومانکنم. انتظارنداشتم درون کمد لباس زنانه ای پیدا کنم ولی حدثم اشتباه بود. کمد پرازلباس های زنانه بود. درست است که بزذگ بودند ولی از هیچ بهتر بود. حدث بعدیم درست بودو دری که باز کردم حمام از آب درآمد. زیر شیر آب با همان پیراهن نشستم چمباتمه زدم و سر روی زانوانم گذاشتم. آب خستگی جسمی ام رامیشست ومیبرد. ولی روح مچاله شده ام چه؟ غرق افکارم بودم و زمانی به خودم آدم که درحمام باز و باصدای بدی به دیوار برخورد کرد. باوحشت سر جایم پریدم. خودش بود، خود لعنتیش، خود راعقب کشیدم، زبانم باز لال شده بود. انگار غکر میکرد اتفاقی افتاده چون بدنم رابا نگاهش وارسیکرد. قدم به درون حمام گذاشت و من گوشه دیوار مچاله شدم. با اخم نگاهم کردو تمام اشیای تیز را از حمام برداشت و خارج شد. درراهم باز گذاشت. پوزخنذی زدم. واقعا فکر میکرد من احمقم که خودرابکشم؟ درضمن اگر بخواهم خودکشی کنم به تیغ چه نیازیست؟ خودرااز پنجره به پایین پرت میکنم تا قطعا بمیرم! با پوزخندی که از لبم جدا نمیشد لباسهایم راپوشیدم. پاچه ها و آستین هارا تازدم و بیرون امدم ولی خبری ازاو نبود. به سمت پنجره رفتم و بازش کردم. بادیدن ارتفاع ابروهایم بالاپرید. نزدیک به هفت، هشت یاشاید نه طبقه با زمین فاصله بود. سرم راکمی بیرون بردم ونفس عمیقی کشیدم. دستانم رالبه پنجره گذاشتم و سرم رابیشتر بیرون بردم. به صدای بازشدن در هم توجهی نکردم. صدای قدم های تندی که نزدیکم شد و بازویم که اسیردستانش شد. برگشتم و خیره چشمان قرمزش شدم. غرید: -فکرکردی حواسم بهت نیست؟ فکر کردی به همین راحتی میزارم بمیری؟ نچ نچ نچ درحالیکه به سمت در میکشیدم گفت: -توباید عذاب بکشی، عذاب بکشی تااونم عذاب بکشه. بالاخره بعد از اینهمه سکوت لب باز کردم. خودراکنار کشیدم. -بکشدستتو خودم میام. بی توجه کشیدم و به سمت مبل برد. بادیدن غذای روی میز ابروهایم به سمت بالا جهید. -بشین و بخور، بخور که باید جون داشته باشی برای عذاب کشیدن. نشستم و لبخندی به رویش زدم که چهره اش مات شد. باید به یک نوعی ماجرارا حل میکردم. غذاراوسط میز هول دادم. -تونمیخوری؟ انگار که موجود ماوراالطبیعه ای مقابلش باشد با باحیرت نگاهم میکرای. -باشه نخور، خودم میخورم. معده ام فریاد میکشید،باورود اولین قاشق غذا به درونش زبانرابریدم و دیگر به اوکه دستش را مشت کردو به اتاق رفت توجهی نکردم. -اون یه دیوونست، سعی کن بااعصابش بازی نکنی. با چهره ای استفهامی به سمتش برگشتم. بازهمان غول زیبا که به گوشه ای تکیه داده بود و جرعه جرعه آب مینوشید. شانه ای بالا انداختم -من که کاری نمیکنم. اون میخواد‌اذیتت کنه و تو با خونسردیت داری روانیش میکنی. سرم رابالا وپایین کردم. -کاریش ندارم. -ولی اون باتو کار هاداره، ولی نترس نمیزارم پاشو بیش از حد بالا بزاره، حواسم هست. وآخرین جرعه رانوشیدو به آشپزخانه رفت. بازوهای تنیده وهیکل درشتش چیزی نبود که از چشم کسی قصر دربرود. یادم هست که گفت کمیل. کمیل کیست؟ همان قاتل روح وجسمم؟ اسمش کمیل است؟ دلیل این اتفاقات چیست؟ غذاراپس زدم و به اتاق رفتبهم سکوت دیگر بس بود. باید علت محکوم شدنم رامیدانستم. دقیقا جایی ایستاده بودو سیگار دود میکرد که چندی پیس من ایستاده بودم و شهر را رصد میکردم. سیگار به دستش بودو با چنان غمی به شهر مینگریست که بیشک اگر نقاش ماهری بودو از این صحنه الهام میگرفت، بهترین جایزه سال را تصاحب میکرد. نگاهم به صحنه ی مقابلم بود. سرم رازیر انداختم. -من چرا اینجام؟ ته مانده سیگارش را سقوط داد و بااخم به سمتم برگشت و با سکوت نگاهم کرد. -حقمه که بدونم. رواز من گرفت و نخ دیگری دود کرد. کلافه پوف بلندی کشیدم.
  10. 2 امتیاز
    تیک، تاک تیک، تاک صدایی که روی مغزم رژه میرفت. گویی به چشمانم چسب زده باشند، پلک هایم از هم جدانمیشد.سوزش خفیفی دردست راستم احساس میکردم. بالاخره باهر زورو زحمتی بود چشم گشودم. به اطراف نگاه کردم. این جا کجاست؟ من کجا هستم؟ اتفاقات مثل فیلم سریع ازمقابل چشمانم گذشت. سیخ سرجایم نشستم ولی بادردی که درتمام وجودم پیچید، سرم گیج رفت. خواب نبود، خواب نبود، همین اتاق بود، همین اتاق لعنتی. باید بروم، مغزم فقط یک فرمان میداد، برو! دستانم میلرزید. چه برمن گذشته بود؟ به لباسهای شلی که در تنم بود نگاه کردم. باید بروم، بروم. سرمی که تقریبا تمام شده بود را از دستم کشیدم و بی توجه به خونی که از دستم میرفت. تمام وجودم درد میکرد. خمیده خمیده و تلو تلو خوران به سمت در رفتم.برای همه دراین مواقع درمان داشتم، ولی خودم درمان خود نمیتوانستم باشم.تمام آموخته هایم از ذهنم گریخته بود. با کسانی که این اتفاق برایشان افتاده است حرف میزدم. دلداری میدادم. امیدمیدادم، ولی الآن که این اتفاق برای خودم افتاد چه کنم؟ باخودمحرف بزنم؟من همیشه منطقی و آرام الآن چه کنم؟ چیزی از درون مغزم وز وز میکرد، مرگ خوبه، مرگ خوبه. دراتاق راباز و باحالی پریشان، به سمت دری که احتمال میدادم در خروجی باشد قدم برداشتم.دستم روی دستگیره نشست، همین که خواستم آن را فشار دهم با صدای مردانه ای که مرا مخاطب قرار داد خشک شدم. -کجا؟ باوحشت به عقب برگشتم و بادیدن موجود روبه رویم وحشتم بیشتر شد. چیزی که مقابلم میدیدم قابل باور نبود. نه در فیلم ها ونه در کتابها چنین چیزی ندیده ونخوانده بودم. دختری بسیاربسیار زیلا با چشمانی خماروکشیده، ابروهایی که بیشتر حالت مردانه داشت، موهای بسیار بلند و صورتی که انگار ریش داشته باشد ولی آنقدر آن را سه تیغ کرده که صورتش مثل دختران تمیز است.خدایا، این موجود زیبا این همه تضاد، چیست که آفریده ای؟ هیکلی که از تمام مرد هایی که دیده ام درشت تربود. این موجود زیلا دختر بود یاپسر؟ بی توجه به بلاهایی که به سرم آمده بود درحال ارزیابی او بودم که باصدای کاملا مردانه ای گفت: -چیه؟ سرم رابه زیر انداختم. -من، من، من میخوام برم. صدایش دوباره بدون هیچ نرمشی به گوشم رسید. -به من ربطی نداره، باید به کمیل بگی، تا خودش نیومده حق نداری یه قدم بیرون از این خونه بزاری. -ولی... -ولی و اما و اگر نداره. پاشو برو بخواب. به سمتم قدم برداشت که خودرا گوشه در جمع کردم. -به من نزدیک نشو دیدم که ایستاد.سرم دوباره گیج رفت و دنیا دور سرم چرخید. سرم رابه درتکیه دادم. سقف درحال نزدبک شدن به من بود. حس ازدستانم رفت. شنیدم که گفت: -توهم مثل بقیه ازم خوف داری، ولی غلط میکنی. ولحظه ای بعد مرا از جا کند. خدایا چه چیز را هضم کنم؟ بلایی که به سرم آمد را؟ پدری که احساس میکنم درزندان است را؟ تغییر زندگیم دریک روز را؟ یا دختری که مرا مثل پنبه دربغل گرفته و حمل میکند را؟ اصلا دختر است یا پسر؟ دلم خواب میخواست، مغزم میگفت بخواب. وخوابیدم...
  11. 2 امتیاز
    سلام خوشومدی میشناسمت؟
  12. 1 امتیاز
  13. 1 امتیاز
  14. 1 امتیاز
  15. 1 امتیاز
  16. 1 امتیاز
  17. 1 امتیاز
  18. 1 امتیاز
  19. 1 امتیاز
  20. 1 امتیاز
  21. 1 امتیاز
  22. 1 امتیاز
  23. 1 امتیاز
  24. 1 امتیاز
    #پارت_9 + آه بد نبود .. شاید یه دختر ضعیف به نظر بیام ولی قدرت بدنیم زیاده خلاصه کم کم همه دورمون جمع شدن و تماشاچیا بیشتر شد منم کم نمی آوردم زدم با تنیس یکسانش کردم _ ام.. مثل اینکه من بردم دهن همه باز بود و پسره هم که دیگه نگم کلا به فنا رفته بود و خشکش زده بود یه دفعه فریاد همه دراومد اون پسرا خیلی خوشحال شدن سمتم اومدن که برای تشکر بغلم کنن منم پا به فرار گذاشتم میشکا_ بچههههه وایستا ماهم بیایمممم از زمین ورزش دور شدیم ملیکا کف زد و گفت : ملیکا_ آفرینننن ورزشت عالیههه! _ مرسی میشکا_ تو خیلی خودنمایی می کنی بدون اینکه بخوای عرشیا_ کارت عالی بود.. به سمت عرشیا برگشتیم میشکا ذوقشو قایم کرده بود _ ممنون عرشیا_ خانوما شما خوبین؟ ملیکا_ بله شما خوبین؟ میشکا_ ممنون عرشیا_ سارینا بیا کارت دارم میشکا و ملیکا مشکوک بهم نگاه کردن.. _ باور کنید من چیزی نمی دونم میشکا_ شب لپاتو می کَنَم _ میشکا! عرشیا_ دنبالم بیا.. خانوما روز خوبی داشته باشین.. دنبالش راه افتادم هیینننن خیلی جدیه یعنی چی می خواد بگه رفتیم اتاق شورای دانش آموزی.. الان هیچکس اونجا نبود.. عرشیا_ بشین روی مبل نشستم اونم کنارم با فاصله نشست ولی یکم معذب شدم خیره تو چشمام گفت : عرشیا_ سارینا.. منم خیره تو چشماش موندم یه دفعه مشت محکمی به قفسه سینم زد _ آخ.. چرا میزنی؟ عرشیا_ درد داشت؟ _ یکمی.. عرشیا_ پس تو واقعا بدن قوی داری.. _ من؟ عرشیا_ اصلا فکرشم نمی کردم دختری به بامزه ای تو همچین قدرتی داشته باشه دستشو روی گونم گذاشت و آروم نوازش کرد عرشیا_ چقدر لپت نرمه! خودمو کنترل کردم تا خجالتمو بروز ندم ولی آخه همینطور داره ناز می کنه عرشیا_ درباره چیزی که قبلا گفتی که منو دوس.. حرفشو دریافتم سریع گفتم : _ حرفمو جدی نگیرید عرشیا_ چی؟ _ خب من عقلم سرجاش نبود یه چیزی پروندم عرشیا_ اها پس جدی نگیرمش.. می خواستم بگم شاید نتونم جواب مثبت بدم ولی میتونم باهات قرار بزارم پس بی خیال _ آها با من...قرار...بزارین..؟!! عرشیا_ قرار بود.. لبامو بهم فشردم عرشیا_ اونطوری نگاهم نکن و گرنه گازت میزنم چشمام گرد شد بلند شدم و گفتم : _ ببخشید داره شب میشه من برمی گردم خوابگاه عرشیا_ باشه خیلی ضایع بود که بحثو عوض کردم ولی به روی خودش نیاورد برگشتم خوابگاه وارد اتاق که شدم ملیکا و میشکا به سمتم هجوم آوردن میشکا_ خوبببب!!.. ملیکا_ چیکارت داشتتتتت؟!! قضیه رو براشون توضیح دادم میشکا با بالش زد تو سرم میشکا_ خااااکککک.. هم اعتراف کردی هم ردش کردیییی!!! قشنگ بهت گفت که میخواد باهات قرار بزاره اونوقت تو... میشکا_ اینطوری نمیشه هم اتاقیتم خیلی مثبته و روت تاثیری نداره پس سیتا میاد اینجا و تو میای پیش من _ ن...نه نیازی نیست ملیکا_ آره این بهترین راهه! میشکا داد زد میشکا_ سیتاااااا.. سیتا تو چهارچوب در ایستاد و گفت : سیتا_ جانم؟ میشکا_ وسایلو جمع کن بیا پیش گیلدا و سارینا بیاد پیش من تا از مثبت بودن دربیاد سیتا_ آها.. باشه مشکلی نیست.. _ واای نه.. سیتا وایستاااا ملیکا هم وسایلای منو شوت میکرد بیرون و بعد نیم ساعت من شدم هم اتاقی میشکا.. میشکا روی تختش نشست و رو به من گفت : میشکا_ می دونستی من خون آشامم؟ _ و..واقعااا؟؟!!
  25. 1 امتیاز
    گمان می‌کرد با این آتش، آسیبی هرچند کم به او می‌رساند؛ اما با دیدن شعله‌های آتشی که از کنار سر استادش به سمتی می‌رفتند متعجب و نا امید شد و دستانش را پایین آورد و نیرویش را ذخیره نمود. استاد لبخند موزیانه‌ای زد و بعد از اینکه با دستانش پائین ردایش را تکاند، به سمت او رفت و با اخم غلیظی رو به او گفت: ـ اوم! قدرت جدیدت مبارک! می‌بینم قدرت جدید به‌دست آوردی؛ ولی این مهم نیست. دنبالم بیا. بعد از زدن این حرف، با قدم‌هایی استوار و محکم از در کرمی رنگ و فلزی کلاس خارج شد. گورایسانا که می ترسید همان بلایی که سر دیوید آمده است، سر او نیز بیاید، با ترس با او هم‌قدم شد. نمی‌دانست استاد برای چه او را از کلاس بیرون آورد. برای همین هم کمی ناراحت و هراسان بود؛ چرا که ممکن بود آسیبی به او برساند. بدی آن دهکده همین بود دیگر، کسانی را که خانواده ای نداشتند یا خانواده ی شان رهایشان کرده بودند را به این مدرسه‌ی آموز‌های نیرو های درونی می فرستادند تا از شر آن‌ها رها شوند و دیگر برایشان این مهم نبود که چه بلایی سرشان می‌آمد. استادان این مدرسه‌هم از همین بی‌توجهی استفاده کرده و همه را مورد تمسخر قرار داده و یا با مجازات های سرسام آورشان آنها را مورد آزار قرار می‌دادند. ـ گورایسانا! نترس! قراره بریم پیش استاد آتش. کسی که هیچ‌کس جز من و تو ندیدیمش. ایشون هم قدرت آتش رو دارن. تو توان کنترلش رو نداری. من هم درست مثل تو هستم؛ اما من فقط نمی‌تونم هر موقع که خودم میخوام ازش استفاده کنم و توانایی فرستادنش به اطراف رو به خواست خودم دارم؛ اما تو همین‌قدر هم کنترل رو نیروت نداری. گورایسانا بعد از‌ این‌که این‌ حرف‌ها را از او شنید با خیالی راحت، نفس عمیقی کشید و چشمانش را به آرامی بست و بعد بازش نمود. استاد از این حرکت او متوجه آرامشش شد و روی زمین زانو زده و او موهایش را با دستان درازش به سمتی زد و با لبخندی او را به آغـ*ـوش کشید و بعد از روی زمین بلند شد و به سمت پلکان مرمرین ساختمان مدرسه که درست در پشت راهروی طویل میان کلاس‌های پیش زمینه و اصلی قرار داشت حرکت نمود. گورایسانا متعجب از این رفتار‌های عجیب استادش، به فکر فرو رفته و با خود می‌گفت: ـ نه به اون اخم وحشت‌ناکش توی کلاس و نه به این مهربونی بی اندازه‌ش توی راهروی مدرسه. واقعا آدم عجیبیه! ***
  26. 1 امتیاز
  27. 1 امتیاز
  28. 1 امتیاز
  29. 1 امتیاز
    در بسیاری از جوامع چپ دستی نوعی ناهنجاری و عادت ناپسند محسوب می شده است و معمولا سعی می کردند کودکان را به راست دستی عادت دهند اما گذشت زمان و صفحات تاریخ نشان داده است چپ دست هایی در جهان بوده اند که به شهرت رسیده اند اسامی برخی از افراد مشهور چپ دست ذکر شده است چپ دستی علت ژنتیکی و ارثی دارد که مربوط به فعالیت های مغزی از دوران جنینی و رشد می شود. پژوهشگران دانشگاه آکسفورد اخیرا ژنی را کشف کرده اند که گمان می رود عامل بروز چپ دستی باشد. از سوی دیگر تحقیقات نشان داده چپ دستان در رشته های ورزشی و هنری موفق تر هستند زیرا خلاقیت آنها بیشتر است. متن کامل این مقاله را بخوانید لئوناردو داوینچی نقاش، هنرمند، دانشمند، پزشک و همه فن حریف دوره رنسانس تمامی آثار هنری خود را با دست چپ خلق کرده است. ● پیکاسو نقاشی مشهور با سبک نوین، آثارش را با دست چپ خلق کرده است. ● چارلی چاپلین یکی از مشهورترین بازیگران عرصه سینما و برنده جایزه اسکار که بیشتر فیلم هایش صامت و کمدی است. او نیز از جمله چپ دستان مشهور تاریخ می باشد. ● ارسطو فیلسوف بزرگ یونان که در زمینه فیزیک، ریاضیات و ستاره شناسی تحقیقات گسترده ای داشته است و آثار وی تاثیر زیادی در دانش مدرن دارد. منبع مقاله : سایت ایران http://www.sitte.ir
  30. 1 امتیاز
    سلام خسته نباشی شما. عکسی که میخوامونزدیک یک هفتس جستو جو میکنم بدون هیچ نتیجه ای. عکس سیاه و سفید میخوام یه مرد درشت هیکل که دست یه دختر ظریف و کوچیک رو گرفته و پشت به دوربین تو یه خیابون تاریک قدم بر میدارن که دوتیکه میشه. یکی کاملا تاریک یعنی اخرش تاریکه یکی هم آخرش روشنیه ویا ماه بالای اون خیابون روشنه. خخخخ به نظرتون حل شدنیه؟
  31. 1 امتیاز
    -اره ظریف خانوم، با یه فوت پرت میشی کنار دست روی کمرم گذاشتم و شاکی گفتم: -نه خیر. لب جلو داد -فوتت کنم؟ محکم ایستادم و پوزخند زدم به سمتم آمد. فکر کردم الآن واقعا فوتم میکند ولی با گرفتن یقه بلوزم وبلند کردنم باوحشت به ارتفاعم که بیشتر میشد نگاه کردم. واقعا در مقابل او یک بچه نه ده ساله بودم.یقه بلوزم رابادودست گرفتم و پایین کشیدم تااذیتم نکند. -بزارم زمین. درحالی که بادست دیگرش دراتاق راباز میکرد خندید -نه دیگه، الآن دارم فوتت میکنم ومثل تاب تکانم داد. جیغ خفیفی کشیدم. -بزارم زمین الآن میفتم. مقابل تخت ایستاد، محکم تر تابم دادو به یک باره پرتابم کرد که باصوزت روی تخت پخش شدم.نشستم تا باحرص نگاهش کنم. -حالا کی بایه فوت پخش زمین میشه؟ چپ چپ نگاهش کردم. به سمت کمد رفت. بادقت زیر نظر گرفتمش. بالاتنه برجسته ای داشت. یعنی دختر بیاپسر؟پسر؟ مغزم جرقه زد. روحم بشکنی زد. یاهردو؟ -چیه چرا هیزی میکنی؟ سرم راسریع پایین انداختم و زیر چشمی نگاهش کردم و بااحتیاط پرسیدم. -تو دختری یاپسر؟ بدون کوچکترین تغییری در صورتش لب زد. -چه فرقی میکنه؟ -هیچی، فقط میخوام بدونم. شانه ای بالا انداخت. -هردو ولی بیشتر پسر. سرم رازیر انداختم. تاحالا چنین شخصی به پستم نخورده بود ولی همیشه راجب آزارو اذیت هایی که این قشر جامعه متحمل میشدند میشنیدم. چه قدر خوب که خودساخته بود. یعنی بیرون چگونه لباس بر تن میکرد؟ زنانه یا مردانه؟ اصلا توانسته بوددرس بخواند؟ -چیه؟ -هبچی. به تخت اشاره کرد. -بخواب به سمت دررفت و قفل کرد. -میرم حموم، بعد اومدنم قفلو باز میکنم. اگه اومددرو کوبیدو صدات کرد جواب نمیدی اوکی؟ سر تکان دادمو رفت. سرم به بالشت نرسیده هوشیاریم رااز دست دادم. با صدای جیک جیک گنجشکی که روی لبه پنجره کنسرت برپاکرده بود چشم گشودم. از بیرون صدای حرف زدن می امد. ازاستراق صمع خوشم نمی آمد‌ولی کنجکاوی امانم رابرید وگوشم را به گوشه در چسباندم. صدای روانی می آمد. -داروهامونخورده بودم به خاطر همین بود، وگرنه خودت میدونی که خیلی وقته اینجوری عصبانی نمیشم. میدونی که دست بلند کردن رو زن تو مرامم نیست، پس نگران نباش، من اصل کاری رو ازش گرفتم، دیگه کاریش ندارم، به سفرت برس و خوش باش. صدای غول آمد. -خوشو که همیشه هستم، ولی کمیل،کمیل، کمیل، بفهمم اذیتش کردی، حسابت با مشتامه. اون دفعه ازدستم رفت دیررسیدم و دیدم چه بلایی سر دختر بیچاره آوردی ولی ایندفعه نمیبخشمت، اوکی؟ -باشه داداش، گفتم که، باشه. داداش؟ یعنی برادرش بود؟ کمی بعد صدای یسته شدن درآمد، خوفی به وجودم نشست و روحم با دودست برسر خودش کوبیدو فریاد زد: -تنها شدین
  32. 1 امتیاز
  33. 1 امتیاز
  34. 1 امتیاز
  35. 1 امتیاز
    خخخخ از مزایای تابستونه دیگه
  36. 1 امتیاز
  37. 1 امتیاز
  38. 1 امتیاز
  39. 1 امتیاز
  40. 1 امتیاز
  41. 1 امتیاز
    به نظرم این عکس خیلی جابه برای همین گذاشتمظ
  42. 1 امتیاز
  43. 1 امتیاز
  44. 1 امتیاز
  45. 1 امتیاز
    آقا یه رنکم به ما بدید... پوسیدم😁👍
  46. 1 امتیاز
  47. 1 امتیاز
  48. 1 امتیاز

اطلاعیه ها

×
×
  • جدید...