سلام مهمان گرامي؛
مهمان گرامي، براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق لینــک عضویــت ثبت نام کنيد
از اینجا وارد شوید لینــک ورود ورود به سایت

رفتن به مطلب
Added by yalda

نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ قوانین انجمن

پست های پیشنهاد شده

Nazanin.M

 مترجم : Nazanin.M کاربر انجمن ام رمان 

نویسنده : فرانسیس هاجسون بورنِت

خلاصه : ماری لنوکس برای زندگی با دایی اش در یک خانۀ بزرگ و قدیمی و صد البته عجیب و پر رمز و راز به یک روستا می رود . در اطراف این خانه ، باغهای وسیعی وجود دارند . یک روز که ماری در حال قدم زدن و بازی در باغهای اطراف بود ، یک باغ را پیدا میکند که دیوار های مرتفع دارد اما هیچ دری برای ورود به آن نیست ... ! 

" راز این باغ چیست ؟ " 

  • می پسندم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Nazanin.M

پارت اول 

ماری لنوکس یک صورت کوچک و لاغر داشت و همیشه به روبرو نگاه میکرد . هیچکس او را دوست نداشت و اکثر اوقات بیمار بود . والدین ماری انگلیسی بودند ؛ اما در هند زندگی می کردند . آقای لنوکس آنجا کار میکرد . خانم لنوکس بسیار زیبا بود و دوستان زیادی داشت اما او از بچه ها خوشش نمی آمد . به همین علت وقتی ماری به دنیا آمد ، برایش مهم نبود و خوشحال نشد . آقای لنوکس مشغله زیادی داشت و بیشتر اوقات در خانه نبود . خانم لنوکس بچه را به پرستاران هندی سپرده بود .

او به پرستارها گفته بود : شما از بچه مراقبت کنید . من نمیخواهم او را ببینم یا صدایش را بشنوم .

 آن بچه زشت و لاغر ، همانطور ضعیف ، لاغر و زشت بزرگ شد . وقتی که دختر کوچولو چیزی میخواست ، خدمتکارها فورا آن را به او می دادند . آنها هیچ وقت به او « نه » نمی گفتند ؛ چون نمیخواستند که او گریه کند . وقتی ماری گریه میکرد ، خانم لنوکس عصبانی میشد .

 بنابراین ، ماری در سن 6 سالگی یک بچه زیبا نبود . هیچ کس ماری را دوست نداشت و ماری هم هیچ کس را دوست نداشت .  وقتی ماری نُه سالش بود ، در یک صبح بسیار گرم ، یک خدمتکار جدید او را از خواب بیدار کرد .

ماری فریاد کشید : خدمتکار خودم کجاست ؟ 

خدمتکار جدید با ترس به او نگاه کرد و گفت : او نمی تواند بیاید .

او اتاق را ترک کرد ... کل روز ، هیچ کس به اتاق ماری نیامد ... و این کمی عجیب بود ! 

ماری این را نمی دانست ؛ اما افراد آن خانه خیلی مریض بودند . خدمتکار مخصوص او مُرد و روز بعدش هم سه خدمتکار دیگر مردند . ماری کل روز در اتاقش ماند و همه او را از یاد برده بودند .

ماری ، گاه گریه میکرد و گاه میخوابید . او به سالن غذاخوری رفت و کمی غذا خورد . سپس کمی مشروب پیدا کرد و نوشید . مشروب او را خسته و خواب آلود کرد . 

او میخواست دوباره به اتاقش رفته ، و برای مدتی طولانی بخوابد . وقتی بیدار شد ، خانه بسیار ساکت بود . 

ماری با خودش فکر کرد : چرا هیچ کس نمی آید تا مرا ببیند ؟

اما هیچ کس نیامد . بعد از مدتی ماری صداهایی از بیرون شنید . یک مرد میگفت : این خیلی ناراحت کننده است ... 

یک خانم و آقا به اتاق ماری وارد شدند . او نزدیک پنجره بود و با ناراحتی به بیرون نگاه میکرد .

مرد در حالی که گریه میکرد گفت : یک بچه اینجاست ... این کیست ؟

دختر کوچولو با عصبانیت گفت : من ماری لنوکس هستم . من خوابیده بودم و حالا بیدار شدم ... بقیه کجا هستند ؟ خدمتکار من کجاست ؟

  • می پسندم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Nazanin.M

پارت دوم

مرد با ناراحتی به ماری نگاه میکرد . او گفت : « دخترکوچولو ، پدر و مادرت دو روز پیش مردند و خدمتکارها هم فرار کردند . » 

ماری با خود فکر کرد : همه مرا فراموش کردند ، همه ...!

ماری برای مدت کوتاهی نزد دوستان والدینش ، آقا و خانم کرافورد ماند . بچه های آنان ماری را دوست نداشتند . 

پسر بزرگتر به ماری گفت : « تو باید به انگلستان بروی ؟! پدر و مادرم به من گفتند ...! تو باید با دایی ات زندگی کنی . او در یک روستا زندگی میکند و یک کوژپشت است . »  

ماری ، وقتی این را شنید احساس ترس کرد . همان روز بعدازظهر ، خانم کرافورد با او صحبت کرد . او گفت : « عزیزم تو باید به انگلستان بروی و با دایی ات ، آقای آرشیبالد کرِیوِن در " یورکشایر " زندگی کنی . »

ماری پرسید : « یورکشایر کجاست ؟ » 

خانم کرافورد پاسخ داد : « در شمال شرقی انگلستان است . » 

او به ماری نزدیک شد تا او را بغل کند ؛ اما ماری از دست او فرار کرد . خانم کرافورد با خود فکر کرد : « او یک چیز کوچک ، زشت ، و بی ارزش بیش نیست ... » 

*******

ماری با یکی از خانواده های انگلیسی به انگلستان رفت . در لندن ، یکی از خدمتکارهای آقای کریون او را ملاقات کرد . نام آن خدمتکار ، خانم مِدلاک بود . او یک زن چاق با صورتی سرخ و چشمهای کوچک بود . ماری او را دوست نداشت و او نیز از ماری خوشش نمی آمد . 

آنها سوار یک قطار به مقصد یورکشایر شدند .

ماری ساکت نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه میکرد و احساس ناراحتی ، بر او غلبه کرده بود . داشت با خودش فکر میکرد " مادر و پدرم مرا نمی خواستند ... خدمتکارها دوستم نداشتند ... هیچ کس مرا دوست ندارد ... !

هیچ کس به ماری نمی گفت " مردم تو را دوست ندارند چون تو زیبا نیستی " و او این را نمی فهمید . 

این یک سفر طولانی به یورکشایر بود . خانم مِدلاک کسل شد و شروع کرد به صحبت کردن ...

" خانۀ آقای کریون در یورکشایر ، یک جای عجیب است و 600 سال قدمت دارد و در وسط روستا بناشده . در آن خانه 100 اتاق وجود دارد ؛ اما ما از بیشتر آنها استفاده نمی کنیم... باغهای بزرگی در اطراف خانه وجود دارند که درختهای بلندی آنها را سراسر پر کرده است . "

  • می پسندم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Nazanin.M

پارت سوم 

ماری هیچ چیز نگفت . 

خانم مدلاک دوباره تلاش کرد . " آقای کریون خیلی تو را نمی بیند . او مرد عجیبی ست و هیچ کس برای او تفاوتی ندارد ... او یک کوژپشت است . وقتی که جوان بود ، خیلی ناراحت و غمگین بود ؛ اما وقتی ازدواج کرد ، عوض شد . "

ماری کم کم احساس علاقمندی کرد و خانم مدلاک این را به وضوح میدید . 

_ " همسر آقای کریون یک خانم مهربان و بسیار زیبا بود و آقای کریون او را خیلی دوست داشت . وقتی او مرد ... 

ماری فورا پرسید : « وای ! او مرده ؟ » 

خانم مدلاک پاسخ داد : « بله  ... و بعد از آن آقای کریون عجیب و عجیب تر شد . او اکثرا بیرون است و مردم را نمیبیند . و وقتی هم که خانه است ، فقط در اتاقش می ماند . بنابراین تو او را نخواهی دید . تو هم وقتی که به خانه آمدی ، فقط باید در اتاق هایت بمانی ؛ اما میتوانی در باغ بازی کنی . " 

ماری صورتش را به سمت پنجره چرخاند و هیچ حرفی نزد . بعد از مدتی ، او خوابید .

وقتی بیدار شد ، هوا تاریک بود و قطار به ایستگاه رسیده بود . 

خانم مدلاک او را صدا زد و گفت  : « بیا برویم . زودباش ! ما باید به سمت خانه حرکت کنیم . » 

آنها از طریق یک شهر کوچک ، وارد روستا شدند . خیلی تاریک بود و ماری نمی توانست خیلی چیزی ببیند . 

خانم مدلاک گفت : « ما قصد داریم سراسر دشت را بگذرانیم . » 

ماری گفت : « یک دشت چگونه است ؟ اصلا دشت یعنی چه ؟ » 

خانم مدلاک گفت : « چند دقیقه دیگر ما وارد دشت میشویم و تو آن را خواهی دید . "

اسب ها شروع به بالا رفتن کردند . حالا ، هیچ درختی وجود نداشت و خیلی خیلی تاریک بود . خانم مدلاک گفت : « در دشت هیچ چیز رشد نمیکند و بزرگ نمیشود ؛ فقط چمن است و گل ! » 

*********

بعد از مدتی آنها جلوی یک خانۀ بسیار بزرگ توقف کردند . آنها داخل یک خانۀ بزرگ و تاریک شدند که عکس بعضی افراد روی دیوارهای آن بود . ماری ، با آن کت مشکی اش خیلی کوچک به نظر می رسید . یک مرد میانسال و لاغر ، آمد و با آنها صحبت کرد . او خدمتکار آقای کریون بود . او گفت « آقای کریون نمیخواست او را ببیند و به خاطر همین امروز صبح به لندن رفته است » 

خانم مدلاک گفت : « بله ، درست می گویید آقای پِچِر ... بچه ! با من بیا » 

  • می پسندم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Nazanin.M

پارت چهارم

او ماری را به اتاق خوابش برد .

آنجا یک آتش ـ روشن ، و شام ـ روی میز بود . 

خانم مدلاک رو به ماری گفت : « این اتاق و اتاق بغلی آن برای تو هستند . تو باید فقط در این دو اتاق بمانی . هرگز این را فراموش نکن ! » 

سپس اتاق را ترک کرد ... دختر کوچولو همانجا نشست و کمی غذا خورد . او خیلی احساس ناراحتی و ترس میکرد . 

صبح روز بعد ، وقتی که ماری بیدار شد ، یک خدمتکار در اتاقش بود . بچه بلند شد و از پنجره به بیرون نگاه کرد . این خیلی عجیب بود که هیچ درختی وجود نداشت و فقط چمن های سرخ رشد کرده بودند . او از خدمتکار پرسید : « این چیست ؟ » 

دختر پاسخ داد : « این دشت است ... دوستش داری ؟ » 

ماری گفت : « نه ؛ از آن متنفرم ! » 

دختر خدمتکار پاسخ داد : « این به خاطر این است که تو در مورد آن نمی دانی ... من عاشق آن هستم ! در بهار و تابستان همه جای آن پر از گل است و خیلی زیباست . » 

ماری پرسید : « اسمت چیست ؟ » 

دختر پاسخ داد : « مارتا ساوِربی . » 

ماری گفت : « تو خدمتکار عجیبی هستی ! » 

مارتا با خدمتکاران هندی خیلی فرق میکرد ؛ آنها با ماری صحبت نمی کردند . مارتا خندید ... او صورت گردی داشت و نگاه و چشمهایش مهربان بودند . 

ماری پرسید : « تو خدمتکار من هستی ؟ » 

مارتا پاسخ داد : « من گاهی اوقات به تو کمک خواهم کرد . » 

ماری دوباره پرسید : « چه کسی لباسهای مرا عوض میکند ؟ » 

ناگهان چشمهای مارتا از تعجب گشاد شد و پرسید : « تو نمیتوانی لباسهایت را عوض کنی ؟! » 

ماری با بی تفاوتی گفت : « نه ؛ خدمتکاران هندی من همیشه لباسهایم را برایم عوض می کردند . » 

مارتا گفت : « خب باید یاد بگیری ! »

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Nazanin.M

پارت پنجم

ناگهان ماری خیلی احساس عصبانیت کرد و شروع کرد به گریه کردن . 

مارتا گفت : « گریه نکن ...! عزیزم لطفا گریه نکن ...! » صدای او آرام بود و ماری دست از گریه کردن برداشت . 

مارتا ـ : « من برایت لباس می آورم و به کمک آنها به تو یاد می دهم چطور لباسهایت را عوض کنی ... » 

و بعد به طرف کمد رفت و یک کت و دامن سفید از آن بیرون آورد . 

ماری ـ : « اما اینها برای من نیستند ... لباسهای من همیشه مشکی هستند . » 

مارتا ـ : « آقای کریون دوست ندارد که کسی لباسهای مشکی بپوشد . » 

مارتا به کمک لباسهای خودش به ماری یاد داد که چطور لباس بپوشد . بچه دست و پاهایش را از لباس بیرون آورد و بی حرکت به مارتا نگاه کرد . 

مارتا با تعجب پرسید : « تو نمیتوانی کفشهایت را بپوشی ؟ » 

ماری ـ : « نه ؛ خدمتکاران من همیشه آن را برایم انجام میدادند ! » 

مارتا خندید و شروع کرد از خانواده اش برای ماری تعریف کردن ...

ـ ما دوازده تا بچه هستیم و پدر من کار نمیکند تا پول در بیاورد . گاهی اوقات هیچ غذایی در خانه نداریم ؛ اما بچه ها بازی کردن در دشت را خیلی دوست دارند . مادرم میگوید : " آنها چمن ها را میخورند ! " ... برادرم دیکُن دوازده سال دارد ... او یک اسب جوان پیدا کرده است ! 

ماری پرسید : « او آن را از کجا پیدا کرده ؟ » 

ـ او آن را وقتی که کوچک بود ، در دشت پیدا کرد ... آنها اکنون با هم دوست هستند ! او همه جا دنبال دیکن میرود ... دیکن پسر مهربانی ست و حیوانات نیز او را دوست دارند . 

ماری با خود فکر کرد " من همیشه دوست داشتم یک حیوان باشم ( !!!!!! ) " 

او در خود احساس علاقمندی به دیکن میکرد و این عجیب بود ... چون ماری هیچ وقت ، به هیچ کس ، هیچ احساسی نداشت . 

مارتا گفت : « بیا صبحانه ات را بخور ... » 

صبحانۀ مفصلی روی میز اتاق بغلی چیده شده بود ؛ اما ماری هیچ وقت زیاد غذا نمیخورد و حالا هم میلی به خوردن صبحانه نداشت . 

ماری ـ : « من هیچ غذایی نمیخواهم . »

مارتا ـ : « اما این خیلی خوب است ! برادرها و خواهران من همیشه گرسنه اند . » 

ماری ـ : « من اصلا گرسنه نیستم . » 

اما او به اجبار فقط چای و مقدار کمی نان و کره خورد .

مارتا ـ : « حالا برو بیرون و در باغ بازی کن ... شاید وقتی برگشتی دلت خواست تا کمی غذا بخوری . » 

ماری به سمت پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد . زمستان بود و همه چیز سرد و خاکستری به نظر می رسید . او گفت : « اما ؛ مارتا هوا خیلی سرد است ! » 

ماری دور تا دور اتاق را از نظر گذراند . هیچ وسیلۀ سرگرم کننده ای برای بچه ها وجود نداشت . 

ـ راست میگویی ؛ درست است ... من باید بروم بیرون تا بتوانم بازی کنم ... اما ... چه کسی با من خواهد آمد ؟ » 

مارتا با جدیت گفت : « هیچ کس ! » 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Nazanin.M

پارت ششم

او ادامه داد : « دیکن همیشه برای بازی به دشت میرود و چند ساعتی را آنجا بازی میکند . هیچ کس همراه او نمیرود . پرندگان می آیند و از دست او نان میخورند . » 

این خیلی برای ماری هیجان انگیز بود . او داشت با خود فکر میکرد " من میروم و پرنده ها را نگاه میکنم . پرنده های اینجا با هند خیلی متفاوت اند . 

مارتا او را از پله ها پایین برد و دری را به او نشان داد و گفت : 

ـ از این در بیرون برو ... باغ ها را پیدا خواهی کرد ؛ اما به یکی از آنها نمیتوانی وارد شوی ... آقای کریون ده سال پیش آن را بسته است و هیچ کس نمیتواند به آنجا برود . 

ـ چرا نروم ؟ 

ـ چون آقای کریون وقتی همسرش مُرد در آن را بست . مرگ او خیلی ناگهانی بود و آن باغ برای او بود . آقای کریون هم وقتی او فوت کرد ، کلید در آن را دور انداخت . اوه ! خانم مدلاک مرا صدا میزند . من باید بروم !

ماری بیرون رفت و شروع کرد میان باغ قدم زدن . آنجا درختان و گیاهان فراوانی وجود داشت ؛ اما چون زمستان بود ، هیچ گلی نبود و خیلی زیبا به نظر نمی آمد .

دختر کوچولو داشت در مورد حرفهای مارتا فکر میکرد . " آقای کریون خیلی همسرش را دوست داشت . " 

او با خود فکر میکرد " پس چرا او کلید باغ همسرش را دور انداخت ؟ چرا هیچ کس نمی تواند به آنجا برود ؟ این خیلی عجیب است و حتما آن باغ یک باغ رازآلود است ... من دوست دارم آن را پیدا کنم . " 

او ایستاد و به اطراف نگاه کرد ... در سمت راستش یک دیوار مرتفع بود و یک درِ سبز داشت . این باغ در میان باغهای دیگر متفاوت و دور تا دور آن را دیوار های بلند و مرتفع پوشانده بودند . در همان نزدیکی ها پیرمردی با یک بیل در دستانش ایستاده بود . 

ماری از او پرسید : « این جا کجاست ؟ » 

باغبان پاسخ داد : « اینجا یک باغ آشپزخانه ای ست . » 

او خیلی مهربان به نظر نمی آمد . ماری دوباره پرسید : 

ـ باغ آشپزخانه ای دیگر چیست ؟ 

باغبان با کج خلقی پاسخ داد : « یعنی باغی که در آن میوه ها و سبزیجات را برای استفاده در آشپزخانه پرورش میدهند . » 

ـ باغ های آشپزخانه ای همیشه دورشان دیوارهای بلند دارد ؟!

ـ بله !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Nazanin.M

پارت هفتم 

ماری سه باغ آشپزخانه ای دیگر را طی کرد . از یکی از باغها که خارج شد، دوباره خود را درون باغ دیگری دید و اطراف را از نظر گذراند. در سمت چپ هیچ دیواری وجود نداشت. او با خود فکر کرد: " این هم یک باغ آشپزخانه ای دیگر است؛ درست مثل آن یکی ها" و برای پیدا کردن یک در، جستجو کرد. اما گیاهان بلندی تا پایین دیوار آمده بودند و او نمی توانست چیزی ببیند. 

دوباره با خودش فکر کرد که " این چقدر عجیب است! " 

" آن طرف دیوار درخت هایی وجود دارند. پس آنجا هم یک باغ است ؛ اما دری برای ورود به آنجا وجود ندارد! "

یک پرنده روی بلندترین درخت بود و شروع به آواز خواندن کرده بود. ماری توقف کرد و به صدای زیبای او گوش کرد. او یک پرندۀ کوچک و زیبا با ترکیبی از پرهای قرمز و قهوه ای بود که صدای آوازش هم زیبا و دل نشین بود. 

ماری فکر کرد : " حتما او دارد مرا صدا می کند. " 

بعد از مدت کوتاهی، پرنده پرواز کرد و دور شد. 

" فکر کنم الان آن پرندۀ روی درخت، در آن باغ مخفی است... شاید او آنجا زندگی میکند و همه چیز را درباره اش می داند! " 

او دوباره برای برگشتن به اولین باغ آشپزخانه ای قدم زنان حرکت کرد تا پیرمرد را پیدا کند. 

ماری گفت : "یک باغ هست که هیچ دری برای ورود به آن وجود ندارد. آن طرف دیوار درخت هایی وجود دارند... من یک پرنده قرمز کوچولو را دیدم که روی یکی از درخت ها نشسته بود و برایم آواز می خواند."

پیرمرد خندید و با مهربانی به او نگاه کرد. ناگهان، پرندۀ کوچک قرمز به داخل باغ پرواز کرد... آمد و روی زمین، نزدیک پیرمرد ایستاد.

مرد خندید و گفت : " سلام دوست کوچک من! " 

پرنده سرش را چرخاند و به آنها نگاه کرد. او خیلی زیبا بود. 

ماری پرسید : " این چیست؟ " 

پیرمرد گفت : " نمیدانی ؟ این یک سینه سرخ است. سینه سرخ ها دوست داشتنی ترین پرندگان دنیا هستند. او می داند که ما داریم در مورد او صحبت میکنیم... نگاهش کن...! " و پیرمرد دوباره خندید. 

ماری پرسید : " خانواده اش کجا هستند؟ " 

مرد گفت : " او خانواده ای ندارد! " 

ماری با ناراحتی با خود زمزمه کرد : " من هم خانواده ندارم! " 

باغبان پیر برای لحظاتی به او نگاه کرد و بعد پرسید : " تو همان دختر کوچک اهل هند هستی؟ " 

ماری پاسخ داد : " بله " 

او گفت : " آنها دربارۀ تو به من گفته بودند. " 

ماری دوباره از او پرسید : " اسم تو چیست ؟ " 

پیرمرد پاسخ داد : " بِن واتِرشتاف... من هم خانواده ای ندارم و این سینه سرخ تنها دوست من است. " 

ماری گفت : " من حتی دوستی هم ندارم! مردم از من خوششان نمی آید و من هم آنها را دوست ندارم. " 

بِن گفت : " ما شبیه هم هستیم؛ من و تو! به نظرم ما زیاد خوب نیستیم. " 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...